به نام خدا
سلام
بهانه ای برای نوشتن را که درج می کردم در فکر بودم که بهتر است این سلسله مباحثات ادامه یابد. زیرا هم جالب است و هم عبرت آموز. ظاهرا زودتر از آن چه وعده کردم سر قرار حاضر شدم. دنبال بهانه ای برای حرف زدن می گشتم که خدا را شکر یاس عزیز و زیبا از راه رسید و خود به خود بهانه فراهم شد که هم کمی اختلاط کنیم و هم درد دل.
دیروز نوشته بودم که:" با یک لیوان آب خوردن فاطی که موافقم که هیچ بلکه معتقدم اگر همه موافقند یک جایی مانند دریای خزر غرقش کنیم. اما فاطی بی چاره توی این دعوی فقط از من خواسته بود که جواب یاس را بدهم. آن قضیه آسیب دیده جنگی را من مطرح کردم و انشاالله سر وقت به آن خواهم پرداخت.
یادم هست سر یکی از کلاس هایم گفتم: پسر عموی من وقتی در جبهه عین خوش شهید شد هنوز بیست سالش تمام نشده بود. با این وجود فرمانده گردان یامهدی بود و حداقل ۴۰۰ الی ۵۰۰ نفر زیر دستش بودند. او بچه هایش را که از محاصره تانکهای عراقی رد می کند خودش می ماند و شهید می شود. به بچه ها گفتم: به خدا اگر حالا به من سی و سه ساله یک پیرمرد کور را بسپارند بگویند از خیابان ردش کن مطمئن نیستم این کار را بتوانم به سرانجام برسانم.
یادم می آید یکی دو سال قبل توی یک سمیناری که به مناسبت شهادت حاج همت بزرگ در دانشگاه آزاد شهرضا برگزار بود گفتم از افتخارات من است که شهرضایی هستم و در شهری بزرگ شده ام که شهر شهید همت است. در آن جلسه از پشت تریبون خیلی گله کردم و بعد از اتمام جلسه بیشتر بسیجیها و پاسدارهای دل سوخته( اگر خواستی یک روز بیا که اسامی و آدرسشان را در اختیارت بگذارم.) آمدند و به خاطر زدن حرفهایی که حرف دل سوخته خودشان عنوانش می کردند از من تشکر کردند.
در ان جلسه من مورد اعتراض هم قرار گرفتم و حتی تهدید به شکایت قضایی شدم. آن هم از طرف کسانی که صحبت های من در و دکانشان را به خطر انداخته بود. می خواهم بگویم هر چند سن و سالم قد نداد که در جبهه های جنگ حضور یابم( سال ۵۹ شروع جنگ سه ساله بودم و در پایان جنگ ۱۱ ساله) اما از جنگ چیزهای بسیار می دانم و دیده ام که بعضی از آنها نگفتنی است. دوستی داشتم به نام سردار سرلشکر حاج سیف الله حیدرپور . از این جهت می گویم داشتم چون دو سه سال پیش به خاطر جراحات زیادی که در زمان جنگ متحمل شده بود شهید شد.( حاج سیف الله جانباز شیمیایی بود و این آخریها هیچ جای سالمی در بدنش نبود. از آنهایی که حتی اعضایشان به درد اهدا هم نخورد.) یک موقع دو سه سال بعد از جنگ او را در مراسم افطاری خانه عمویم دیدم و اعتراض کردم که چرا خاطرات دوران جنگش را منتشر نمی کند. یاس عزیز می دانی به من چه جوابی داد؟ خدا شاهد است آن فرمانده بزرگ گفت: فلانی من نباید زنده باشم تا بعضی خاطراتم نقل شود. قبل از شهادتش من که می دانستم چه اوضاعی دارد یک شب توی اتوبوس مسیر تهران شهرضا دیدمش و گفتم حالا دیگر وقتش نیست که به وعده تان عمل کنید؟ می دانی در جوابم چه گفت؟ نه. نمی دانی. چون او چیزی نگفت. فقط و فقط خندید. خندید و رفت تا به دوستان شهیدش ملحق شود. حالا تکلیف ما چیست؟ بخندیم یا گریه کنیم؟ بخندیم که اگر همه اش را خندیدیم به خدا در حق همان بچه های نازنین بد کرده ایم. گریه کنیم که اگر گریه کنیم باز هم بد کرده ایم. بهتر است که هیچ کار نکنیم. نه این که هیچ کار نکنیم. نه. حواسمان باشد که کجا باید بخندیم و کجا باید گریه کنیم. به خدا اگر کسی گفت که نباید در مورد جنگ حرف بزنیم چون اله است و بله من خودم توی دهنش می زنم. مثل ین است که بگوییم آلمانی نباید از شش سال تاریخی که در جنگ دوم جهانی داشته و قبل از آن ظهور هیتلر حرف بزند. مثل این است که بگوییم فرانسوی از اشغال کشورش توسط نازیها نگوید. مثل ای است که بگوییم ژاپنی از بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی چیزی نگوید. ویتنامی در مقابل جنایات سربازان آمریکایی سکوت کند.( آن عکسی را که سرباز آمریکایی با هفت تیر داخل گوش جوان ویتنامی شلیک می کند را به یاد داری؟) مثل این است که بگوییم الجزایری از اشغال کشورش توسط سربازان فرانسوی هیچ نگوید. زن بوسنیایی نگوید صرب ها چه بلایی سرش اوردند.....
ما که لالایی سرمان می شود پس چرا خودمان خوابمان نبرد؟
یاس عزیز برای نوبت بعد فیلم شب های زاینده رود محسن مخملباف را تماشا کن و صحبتمان را ادامه خواهیم داد.
مثل این که حرف های من تمامی ندارد. ولی باید به خودم هشدار دهم که حوصله تو محدود است.
پس سخن کوتاه باید والسلام....
به امید دیدار..............