... توجه توجه....

سلام

فرشته جون سابق فرشته خانوم جدید...

خواستم بگویم خوش به حال قدیم که اگر صدایت می کردیم لااقل تحویل می گرفتی روی ما را زمین نمی انداختی و احوالی از ما می پرسیدی. زمانه عوض شده است.

دا  دام دادام دادامدادام دام      دادام دادام دادام دادام دام

تو ای فرشته کجایی                                که رخ نمی نمایی

باباجان بهشت پنهان را پیش کش لااقل ببین چه کارت داریم.

یک هفته است یک خلقی افتاده اند دنبالت که بگویند روز سه شنبه ساعت ۱۷:۱۵ در محل موسسه جلسه داریم حتما یادت نرود بیا. محل نمی گذاری. به خدا محل نمی گذاری. ببینم سه شنبه که خدانکرده بله برون و عقد و از این کوفت و زهرمارها نداری؟ حتما بیا و جمعی را از نگرانی نجات بده.

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور    وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور........

...توجه.... توجه....

به نام خدا

سلام

توجه... توجه....

از فرشته جون خواهش می شود در اسرع وقت با من یا فاطی تماس بگیرید. هم اکنون به حضور سبزش نیاز است.                                           

                                                                                                     به امید دیدار

یاس نامه4

سلام

 اول از همه بگویم حسین شدیدا کارت دارم و به زودی باهات تماس می گیرم. دوم این که ای همه افرادی که تحت این وب لاگ بعضی وقت ها کارتان به مشاجره می کشد اول این که خیالتان از هر بابت راحت باشد. شترسواری که دولا دولا ندارد. و بعد هم به این مشاجرات به چشم تبادل اطلاعات نگاه کنید. آن وقت یاس از دست فاطی ناراحت نمی شود. مشدی شاهد را درک می کند یا بالعکس. سمانه فکر نمی کند وارد جنگ جهانی شده ومن هم بی ادب تلقی نمی شوم.

به خدا شخصا از حضور همه تان خوش حالم. حتی اگر بهانه اش جنگیدن باشد. بیایید باور کنیم که هیچ کس با هیچ کس پدر کشته گی ندارد. غرض فقط تبادل اطلاعات است. حتی متقاعد کردن هم نیست. چون می دانم تغییر باورهای دیگران کار ساده ای نیست. من یک دنیا از یاس ممنونم که از درون غار سکوت و خاموشی بیرون کشاندم و دوباره زبانم را باز کرد. هر چند خودش خیلی زودتر از این حرفها تصمیم به ترک محفل ما گرفت و من واقعا از رفتنش ناراحت شدم. چرا که ادعا می کردم رفتارم به گونه ای است که می تواند همه را از هر قشری که باشند کنار هم نگه دارد و او به من ثابت کرد که مرد این کار نیستم. اگر به وب لاگ کارگاه سر می زند بیاید که ما از آمدنش خوش حال می شویم و اگر قابل نمی داند که فقط می توانیم بگوییم : هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.....

همه درست می گویند هر چند نظرات متفاوت باشد. باید قدرت تحمل نظرات هم را داشته باشیم تا یک وقت نبینیم همه داریم در مورد یک چیز حرف میزنیم منتها با زبانها و گویش های مختلف که سر انجام کار به دعوا بکشد. نه این درست نیست. ما همه با هم دوستیم و خیر و صلاح هم را می خواهیم. بیایید بی خود و بی جهت هم را متهم نکنیم. مواظب باشیم به هم وصله نچسبانیم و در این سیاه بازار تهمت و افترا سر هیچ و پوچ به جان هم نیفتیم و یک دیگر را دندان دندان نکنیم. جز حقیقت زبانمان به چیزی باز نشود و در هر حال خیر خواه هم باشیم. مخلص همه گی هستم

                                                                                                        به امید دیدار

 

ياس نامه 3

به نام خدا

سلام

نمي دانم از كجا بايد شروع كنم. خوب است با خوشامد گويي به جناب شاهد شروع كنيم. بالاخره ايشان هم لطف نموده و براي وب لاگ كارگاه پيغام فرستاده اند كه من ورودشان را خوشامد گفته و به فال نيك مي گيرم.

فرشته جون هم طلوع نموده كه مايه بسي مسرت است. فقط مي خواستم بگويم: پدر نامرد من كي به تو فحش دادم كه جلوي جماعت بي ريختم كرده اي؟ در ضمن فكر كنم شماره تماسي از تو ندارم. لطفا با من تماس بگير. فاطي با تو كار دارد.( نترس. خر نشده عروسي كند. خبر مربوط به راه اندازي مجدد جلسات كارگاه است. تو هم هرگز در فكر عروسي نباش. بد ترين كار زندگي ازدواج است.)

ديگر اين كه ما بالاخره در عمرمان نشاني از مردي و مردانگي از خود بروز داديم و جماعتي را به جان هم انداختيم. نمي توانم بگويم كه از جدال ياسي و شاهد و مشدي خوش حالم. اما بالاخره يك بحث چالش بر انگيز از سوي اين جانب ساطع شد. چون كار ديگري نمي توانم بكنم و از طرفي ساعت كاريم نيز شروع شده است ادامه بحث را ضمن اظهار تاسف از سوئ تفاهم  ايجاد شده در ذهن ياس و شاهد به وقت ديگري موكول مي نمايم. اميد وارم ياس اين دفعه به قولش عمل نكند و به خانه خودش يعني وب لاگ كارگاه سر بزند.....

                                                                                                                به اميد ديدار.......

ياس نامه 3

به نام خدا

سلام

نمي دانم از كجا بايد شروع كنم. خوب است با خوشامد گويي به جناب شاهد شروع كنيم. بالاخره ايشان هم لطف نموده و براي وب لاگ كارگاه پيغام فرستاده اند كه من ورودشان را خوشامد گفته و به فال نيك مي گيرم.

فرشته جون هم طلوع نموده كه مايه بسي مسرت است. فقط مي خواستم بگويم: پدر نامرد من كي به تو فحش دادم كه جلوي جماعت بي ريختم كرده اي؟ در ضمن فكر كنم شماره تماسي از تو ندارم. لطفا با من تماس بگير. فاطي با تو كار دارد.( نترس. خر نشده عروسي كند. خبر مربوط به راه اندازي مجدد جلسات كارگاه است. تو هم هرگز در فكر عروسي نباش. بد ترين كار زندگي ازدواج است.)

ديگر اين كه ما بالاخره در عمرمان نشاني از مردي و مردانگي از خود بروز داديم و جماعتي را به جان هم انداختيم. نمي توانم بگويم كه از جدال ياسي و شاهد و مشدي خوش حالم. اما بالاخره يك بحث چالش بر انگيز از سوي اين جانب ساطع شد. چون كار ديگري نمي توانم بكنم و از طرفي ساعت كاريم نيز شروع شده است ادامه بحث را ضمن اظهار تاسف از سوئ تفاهم  ايجاد شده در ذهن ياس و شاهد به وقت ديگري موكول مي نمايم. اميد وارم ياس اين دفعه به قولش عمل نكند و به خانه خودش يعني وب لاگ كارگاه سر بزند.....

                                                                                                                به اميد ديدار.......

یاس نامه 2

به نام خدا

سلام بر همه دوستان

اول از همه خوشامد می گویم به جناب مشدی که افتخار داده وارد بحث ما شدند. دوم این که از طلوع مجدد یاس عزیز و فرشته جون در فضای کارگاه ۱۳۸۸ فوق العاده خوش حالم. یاس را که تا کنون ندیده ام که انشاالله به زودی دیدار میسر شود. اما خواستم به فرشته بگویم: کریمان جان فدای دوست کردند سگی بگذار ما هم مردمانیم. نا لوطی بی وفا هر از چند گاهی یه محل هر چند مختصر به ما بذار یه وقت دیدی افتادیم مردیما.... سوم این که الله اکبر و چهارم این که به یاس عزیز بگویم مواظب باش خانومم. این فاطی ما ممکنه از کوره در بره. اون وقت من هم که مثلا استادش هستم و به گردنش حق استادی دارم دیگر جلودارش نیستم. باور نداری از فرشته جون بپرس. دیگر این که کتاب های فنون نگارش و نویسندگی خوب است ولی نویسندگی از این جور کتاب ها فرمان برداری نمی کند. راستش من خودم هیچ یک از این جور کتاب ها را قبول ندارم. تنها و تنها برای تجربه نوشتن ارزش قائلم. ما به عنوان نویسنده می توانیم تجربیاتمان را در اختیار بقیه بگذاریم ولی نمی توانیم به کسی بگوییم چگونه بنویسد. توصیه من به دوستان سر جلسات کارگاه این است که فارغ از هر ک و هر آموزشی و هر چیز دیگری خود را صرفا درگیر نوشتن کنید. بنویسید و بنویسید و بنویسید....

و اما....

یاس عزیز و دوست داشتنی اگر گفتم شب های زاینده رود را ببین نه این که آن فیلم یا سازنده اش را رد یا قبول کنم. این فیلم برای خود من خاطره ساز است. یادم هست همان اوایل توقیف فیلم آن را خانه عمویم دیدم. یک قسمت از فیلم را پسر عمویم نمی گذاشت ببینم و رد می کرد. من بالاخره موفق شدم آن قسمت را با پادرمیانی زن عمویم ببینم. می دانی ماجرای آن چه بود؟ خودکشی یک مادر شهید بود. پسر عمویم به خاطر مادر خودش که مادر دو شهید بود نمی گذاشت من آن قسمت را ببینم.

نمی دانم قبلا گفته ام و می دانی یا نه؟ من کارشناسی سینما دارم و از این جهت فیلم های بسیار زیادی را دیده ام از تمام دنیا. می دانی هنر تجلی واقعیت ها در آینه تخیل آدمی است. من فیلمهای جنگی زیادی دیده ام. از شکارچی گوزن و آکالیپس نوو بگیر تا فهرست شیندلر و پل رودخانه کوای و بی نهایت فیلم دیگر. سینمای پنج قاره عالم. بیمار انگلیسی جنگ بزرگ یک محکوم به اعدام گریخت ترن و..... . نمی دانم خیلی زیاد است. سینمای خودمان را هم می شناسم. برای خودم تقسیماتی در عالم سینما دارم. این قدر که بتوانم سینمای دفاع مقدس را از سینمای جنگ تفکیک کنم. یک روزگاری احتیاج بود که فیلم های جنگی سمت و سویی در جهت تشویق و ترغیب مردم به شرکت در جبهه های جنگ داشته باشند. اما بعد از جنگ واقعیتها صورت دیگر خود را هم نشان دادند. عروسی خوبان محسن مخمل باف در همان سال های پایانی جنگ را دیده ای؟ یا حتی وصل نیکان ابراهیم حاتمی کیا را. نه اصلا یک فیلمی که حتما دیده ای. از کرخه تا راین را.

باز هم بحث بحث می کنیم.......

یاس نامه 1

به نام خدا

سلام

بهانه ای برای نوشتن را که درج می کردم در فکر بودم که بهتر است این سلسله مباحثات ادامه یابد. زیرا هم جالب است و هم عبرت آموز. ظاهرا زودتر از آن چه وعده کردم سر قرار حاضر شدم. دنبال بهانه ای برای حرف زدن می گشتم که خدا را شکر یاس عزیز و زیبا از راه رسید و خود به خود بهانه فراهم شد که هم کمی اختلاط کنیم و هم درد دل.

دیروز نوشته بودم که:" با یک لیوان آب خوردن فاطی که موافقم که هیچ بلکه معتقدم اگر همه موافقند یک جایی مانند دریای خزر غرقش کنیم. اما فاطی بی چاره توی این دعوی فقط از من خواسته بود که جواب یاس را بدهم. آن قضیه آسیب دیده جنگی را من مطرح کردم و انشاالله سر وقت به آن خواهم پرداخت.

یادم هست سر یکی از کلاس هایم گفتم: پسر عموی من وقتی در جبهه عین خوش شهید شد هنوز بیست سالش تمام نشده بود. با این وجود فرمانده گردان یامهدی بود و حداقل ۴۰۰ الی ۵۰۰ نفر زیر دستش بودند. او بچه هایش را که از محاصره تانکهای عراقی رد می کند خودش می ماند و شهید می شود. به بچه ها گفتم: به خدا اگر حالا به من سی و سه ساله یک پیرمرد کور را بسپارند بگویند از خیابان ردش کن مطمئن نیستم این کار را بتوانم به سرانجام برسانم.

یادم می آید یکی دو سال قبل توی یک سمیناری که به مناسبت شهادت حاج همت بزرگ در دانشگاه آزاد شهرضا برگزار بود گفتم از افتخارات من است که شهرضایی هستم و در شهری بزرگ شده ام که شهر شهید همت است. در آن جلسه از پشت تریبون خیلی گله کردم و بعد از اتمام جلسه بیشتر بسیجیها و پاسدارهای دل سوخته( اگر خواستی یک روز بیا که اسامی و آدرسشان را در اختیارت بگذارم.) آمدند و به خاطر زدن  حرفهایی که حرف دل سوخته خودشان عنوانش می کردند از من تشکر کردند.

در ان جلسه من مورد اعتراض هم قرار گرفتم و حتی تهدید به شکایت قضایی شدم. آن هم از طرف کسانی که صحبت های من در و دکانشان را به خطر انداخته بود. می خواهم بگویم هر چند سن و سالم قد نداد که در جبهه های جنگ حضور یابم( سال ۵۹ شروع جنگ سه ساله بودم و در پایان جنگ ۱۱ ساله) اما از جنگ چیزهای بسیار می دانم و دیده ام که بعضی از آنها نگفتنی است. دوستی داشتم به نام سردار سرلشکر حاج سیف الله حیدرپور . از این جهت می گویم داشتم چون دو سه سال پیش به خاطر جراحات زیادی که در زمان جنگ متحمل شده بود شهید شد.( حاج سیف الله جانباز شیمیایی بود و این آخریها هیچ جای سالمی در بدنش نبود. از آنهایی که حتی اعضایشان به درد اهدا هم نخورد.) یک موقع دو سه سال بعد از جنگ او را در مراسم افطاری خانه عمویم دیدم و اعتراض کردم که چرا خاطرات دوران جنگش را منتشر نمی کند. یاس عزیز می دانی به من چه جوابی داد؟ خدا شاهد است آن فرمانده بزرگ گفت: فلانی من نباید زنده باشم تا بعضی خاطراتم نقل شود. قبل از شهادتش من که می دانستم چه اوضاعی دارد یک شب توی اتوبوس مسیر تهران شهرضا دیدمش و گفتم حالا دیگر وقتش نیست که به وعده تان عمل کنید؟ می دانی در جوابم چه گفت؟ نه. نمی دانی. چون او چیزی نگفت. فقط و فقط خندید. خندید و رفت تا به دوستان شهیدش ملحق شود. حالا تکلیف ما چیست؟ بخندیم یا گریه کنیم؟ بخندیم که اگر همه اش را خندیدیم به خدا در حق همان بچه های نازنین بد کرده ایم. گریه کنیم که اگر گریه کنیم باز هم بد کرده ایم. بهتر است که هیچ کار نکنیم. نه این که هیچ کار نکنیم. نه. حواسمان باشد که کجا باید بخندیم و کجا باید گریه کنیم. به خدا اگر کسی گفت که نباید در مورد جنگ حرف بزنیم چون اله است و بله من خودم توی دهنش می زنم. مثل ین است که بگوییم آلمانی نباید از شش سال تاریخی که در جنگ دوم جهانی داشته و قبل از آن ظهور هیتلر حرف بزند. مثل این است که بگوییم فرانسوی از اشغال کشورش توسط نازیها نگوید. مثل ای است که بگوییم ژاپنی از بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی چیزی نگوید. ویتنامی در مقابل جنایات سربازان آمریکایی سکوت کند.( آن عکسی را که سرباز آمریکایی با هفت تیر داخل گوش جوان ویتنامی شلیک می کند را به یاد داری؟) مثل این است که بگوییم الجزایری از اشغال کشورش توسط سربازان فرانسوی هیچ نگوید. زن بوسنیایی نگوید صرب ها چه بلایی سرش اوردند.....

ما که لالایی سرمان می شود پس چرا خودمان خوابمان نبرد؟

یاس عزیز برای نوبت بعد فیلم شب های زاینده رود محسن مخملباف را تماشا کن و صحبتمان را ادامه خواهیم داد.

مثل این که حرف های من تمامی ندارد. ولی باید به خودم هشدار دهم که حوصله تو محدود است.

پس سخن کوتاه باید والسلام....

                                                                                            به امید دیدار.............. 

... بهانه ای برای نوشتن....

به نام خدا

سلام دیروز یک عالمه مطلب نوشتم که  متاسفانه وقتی مستخدم اداره آمد میزها را تمیز کند به سلامتی همه را پراند. حالا آن طور که باید و شاید دست ودلم به نوشتن نمی رود ولی بر خود واجب دانستم که حتما خوشامد مجددی داشته باشم خدمت یاس عزیز که هر از گاهی هر چند دیر به دیر سری به وبلاگ کارگاه می زند و لطف کرده یادداشتی برای ما می گذارد.

همچنین عزیز دلمان حسین این دفعه آمده بود و اظهار تمایل کرده بود که علی رغم احساس غربت که من نفهمیدم چرا مجددا در جلسات به ما ملحق شود. خواستم بگویم که اول از همه به خاطر موفقیتهای پی در پیت تبریک من و جمع بچه های کارگاه را پذیرا باش. من هرچند خودت را ندیدم ولی همیشه جویای احوال تو وهمه بچه ها چه حاضر و چه غایب از آقای سامع بزرگ هستم.

دوم این که قدمت به چشم. من مطمئنم همه از دیدنت خوش حال می شوند.

و سوم: الآن دو سه هفته ای است که کلاسهای کارگاه اصفهان برگزار نمی شود البته تا اطلاع ثانوی. من کماکان با بچه ها در ارتباط هستم و خوشحال می شوم که تو هم هر از گاه سر بزنی و با هم در ارتباط باشیم. آن علی گردن شکسته را هم اگر دیدی بگو فلانی گفت: با ما به از این باش که با خلق جهانی.

خوب. سعی می کنم در اسرع وقت شاید همین فردا چیزهایی پیرامون مطلبی که یاس لطف کرده و فرستاده بود بنویسم. انشاالله رنجش خاطری حاصل نکرده باشد و باز هم به ما سر بزند.

می خواستم یک گله گی هم بکنم از فرشته جون که به ما سر نمی زند و بعضی وقت ها غیبت صغری می کند. البته ما می توانیم بگوییم که: هر کجا هست خدایا به سلامت دارش....

با این وجود بد نیست هر از گاهی هم سری به ما بزند و احوالی بپرسد.

مشتاق دیدار همه گی هستم......

                                                                                                     به امید دیدار.....