یاس نامه 5

به نام خدا

سلام

بالاخره به این نتیجه رسیدم که بهتر است اسم فاطی آقایی را جزو گم شدگان اعلام کنم و از هر کسی خبری از او دارد بخواهم که به ما هم خبری بدهد و از نگرانی درمان آورد.

به خدا من نمی دانم این چه رقم درس خواندن است که شرط آن قطع رابطه با همه وخاموش کردن گوشی موبایل است. در زمان ما به این نحوه درس خواندن می گفتند:...... خوانی که انشاالله دور از جان فاطی باشد.

و اما بعد از مدت ها گفتیم بیاییم و در جواب محبت های مشدی و پی گیری هایش انشاالله بتوانیم مبحث های گذشته را پی بگیریم و طرح نویی در اندازیم. اسم پست جدید را هم به حرمت یاس عزیز گذاشتیم یاس نامه ۵ برای این که ادامه مطالب قبل باشد.

راستش ما در ابتدا مطالبمان را در باب کارگاه های آموزشی داستان نویسی پی گیری می کردیم. حالا چی شد که ناگهان از جنگ و جبهه سر در آوردیم بماند. گفتم بیاییم و خاطراتمان را از جنگ برای هم تعریف کنیم. چون به نظر من این دوره هشت ساله و مختصات و زوایای آن با همه خاطرات تلخ و شیرینش از ذهن هیچ ایرانی پاک نمی شود.

یادم می آید آن روزها( بیست و اندی سال پیش را می گویم) یک صحبتی بود مبنی بر این که جنگ ایران و عراق یک جنگ بی برنده بود. همان روزهای بعد از جنگ یک کتابی بود از یک نویسنده خارجی که عنوان آن و نام نویسنده را خاطرم نیست فقط یادم هست که خیلی توی بورس بود عنوان می کرد که از همان اول قرار نبود جنگ ایران و عراق برنده ای داشته باشد. من به صحت و سقم این اطلاعات کاری ندارم. فقط در وادی کار خودمان می دانم که دوره جنگ دوره کمی برای ادبیات نیست. وسعت و عظمت آن به قدری است که سال های سال می توان در مورد آن نوشت. از همه جنبه هایش. خوب و بد. تلخ و شیرین. زشت و زیبا. الهی و انسانی و.......

یکی از شاگردان من با اطلاعات اندکی که در مورد جنگ به دست آورده بود می گفت :" آن قدر سوژه برای نوشتن کسب کرده ام که فقط کافی است اراده کنم بنویسم......"

من نمی گویم چگونه باید در مورد جنگ نوشت. می گویم در این وادی ( منظورم به طور کل وادی نوشتن است) جا برای همه هست. چه نظر موافق و چه نظر مخالف. مهم قدرت تحمل و هضم این نظرات است.

مردم ما هنوز که هنوز است از بسیاری از اتفاقات جنگ بی خبرند. این کاملا طبیعی است. ویلیام شایرر می گوید: وقتی داشتم کتاب تاریخی ظهور و سقوط رایش سوم را می نگاشتم همه اقوام با من هم کاری داشتند غیر از فرانسوی ها که می گفتند حالا خیلی زود است که در مورد جنگ دوم جهانی بنویسی. حالاغ هنوز هم باید در مورد ناپلئون بناپارت نوشت.

کتاب " دا " را در نظر بگیرید. کتابی است با نثری ساده و روان. این کتاب از آن جا گل کرده و مورد توجه قرار گرفته و در تیراژ بالا به چاپ بیستم رسیده که اطلاعات انبوهی به خواننده خود می دهد و کتاب های دیگر از این دست.

داستان باید خواننده را به دنبال خود بکشاند. کما این که در بسیاری از موارد این خواننده است که از روند داستان سبقت گرفته و به طور ذهنی ماجراها را برای خود می سازد و در این روند خودساخته و پرداخته پیش می رود.

گاهی اوقات یک ماجرا خود به گونه ای است که بدون افزودن گوشه ای بر آن جلب توجه کرده و مطرح می شود. این موضوع به قلم راوی داستان نیز بستگی دارد.

در مورد ادبیات جنگ دو گونه با قضیه برخورد می شود: الف: جریاناتی که بیشتر در آن ها وقایع نگاری جنگ مطرح است. ب: جریاناتی که بیشتر به فرد و خصوصیات جسمی و روانی او و تاثیراتی که از جنگ گرفته می پردازد.

در این بین جریان سومی هم هست که به هر دوی آن ها گوشه چشمی دارد و از تمهیدات هردو استفاده می کند.

می خواستم نامی از کتاب معروف نویسنده آلمانی هاینریش گریگور ببرم تحت عنوان " شهر بی ترحم" که اوضاع یکی از شهرهای آلمان را پس از اغال توسط نیروهای متفقین نشان می دهد و رفتار آمریکائیان را با مردم این شهر. فکر می کنم خواننده ای که این داستان را بخواند عاقبت اشک از دیدگانش جاری می شود و از این همه جفایی که در حق انسانی بی گناه می شود نه تنها ناراحت که دژم و عصبانی می شود. توصیه می کنم این کتاب را حتما بخوانید......

خوب. انشاالله بحث را در نوبت های بعدی ادامه می دهیم.............

به امید دیدار...........

 

 

رفیق باشید.....

به نام خدا

سلام

مشدی ما خیلی ارادت داریم. بالاخره پیری است و هزار درد و علت بی درمان. من هم این وسط شاهد را گفتم سروش که انشاالله به بزرگی خودتان ببخشید.

باید بگویم که از جمع شدن مجدد همه خوش حالم. فقط جای فرشته جون و شاهد خالی است که انشاالله آن ها هم می رسند.

یاس قول بدهد از صحبت های پدرانه مشدی و حرف های برادرانه من و سخنان خواهرانه فرشته ناراحت نشود.

فاطی شیطونه هم بداند برای گیس و گیس کشی نیامده و با یاس کنار بیایند تا در فضایی خوب و صمیمی به تبادل اطلاعات بپردازیم.

منتظر دیدار همه گی هستم......

عرض سلام

به نام خدا

سلام

بالا خره به من ثابت شد که هنوز هم می توانم به خودم امید وار باشم. زیرا دعایم مستجاب شد. یاس به قولش عمل نکرد و به خانه بازگشت. یعنی وب لاگ ما را قابل دانست و سری به آن زد. من منتظر سروش و مشدی هم هستم که بیایند و تنور بحثها دوباره گرم شود.

در هر حال مقدم دوباره یاس را گرامی می دارم.

می خواستم بگویم هر اسمی که باعث شود حرفم را راست و صمیمی بزنم برایم ارزش مند است. به امید روزی که یاس نام واقعیش را برای ما بگوید و بداند که آن چه مهم است هویت و موجودیت اوست هر چند اسم و عنوان هم دارای اهمیت است. در عین حال من اهمیتی را که یاس برای نام اصلیش قائل شده می ستایم.

به امید دیدار........