می کوش به هر ورق که خوانی....
به نام خدا
کم کم دارد حساب و کتاب کار از دستم درمی رود که صفحه چندم از نوشته های کارگاه را دارم خدمتتان می نویسم و این خود علامت خوبی دال بر زیاد شدن مطالب است امیدوارم که ارزش خواندن را داشته باشد و اگر کسی می خواند نگوید حیف از آن زمانی که خرجش کردم. تا حالا دوتا مشتری پر و پا قرص برای صفحات وبلاگ دارم که از هردوتاشان متشکر و ممنونم و هرچند بعضی وقتها دعوایشان می شود و چیزهایی به هم می گویند, ولی من ازشان خواهش می کنم که بیایند و نظراتشان را بگویند و نگران این بگو مگوها هم نباشند. چون هردو از نظر استعداد نگارش در سطح بالایی هستند و حیف است که هم را از وجود هم و من را از وجود خودشان محروم کنند.
از فاطی به خاطر فرستادن کدهای تغییرات کامپیوتری سپاسگزارم و به اطلاع می رسانم خواهرم ف ف اگر چیزی از کدها سر در آورد و کمکم کرد, شاید به زودی شکل و شمایل وبلاگ هم تغییر کند. شاید هم خوشم بیاید و بخواهم هربار شکل و شمایل صفحه را تغییر دهم. امید به خدا.
خوب رسیده بودیم به جملات پراکنده ای ازجلسه دوم. راستش از جلسه اول روی این موضوع تاکید داشتم که اگر قرار است سراغ نمونه ای در طول جلسات ابتدایی برویم, بهتر است نوشته های تجربی نویسندگانش باشد. زیرا این نوشته ها به ما نشان می دهد که یک نویسنده در طول نگارش دنبال چه چیزی بوده است. به عبارتی در دنیای نگارش نامهای خیلی بزرگی است که از آنها می توان استفاده نمود اما نوشته های تجربی برای آموزش چیز دیگری است.مثلا همان جلسه اول داستانی برایشان خواندم تحت عنوان :"حادثه شبانه" نوشته محمد علی خامه پرست.
محمد علی خامه پرست متولد 1350 و هنگامی که در سالهای 71 و 72 نوشته اش را به مجله ادبستان سپردهع نوزده بیست سال بیشتر نداشته. عکسش را که داخل وبلاگش دیدم انسان متواضعی به نظرم رسید. فکر نکنم خودش هم ادعا داشته باشد که در سن نوزده سالگی نوشته کاملی نگاشته. ولو اینکه در وبلاگش هر چه گشتم داستان حادثه شبانه را نیافتم. سایت مجله ادبستان هم از من کد کاربری و رمز عبور می خواست که من نداشتم. بنابراین حالا که می خواهم حادثه شبانه را تایپ کنم, یادم باشدپولش را بعدا از محمد علی بگیرم.
"حادثه شبانه"
از اتوبوس که پیاده شدم کناری نشستم تا خستگی در کنم. با یک دسته بلیتهای اضافی که همینطور دستم مانده بود, بازی می کردم. با دقت لبه هایشان را ردیف می کردم و بر می زدم. از مرد ژنده پوشی که بغل دستم نشسته بود و پاهای برهنه اش را روی آسفالت تکان می داد, بوی گند و سوختگی می آمد. زیاد آزارم نمی داد و من اهمیتی ندادم.
زن و شوهری که از روی سکوی سیمانی لبه میدان روبرویمان به طرف ایستگاه می رفتند, دختر کوچکشان را فرستادند تا از من بلیت بگیرد. گویا مرا با بلت فروش عوضی گرفته بودند. دختر کوچولو یک اسکناس صد تومانی به طرفم دراز کرد. من هم حساب کردم و با انگشتانم رج زدم تا ببینم به صدتومان پول چندتا بلیت باید داد. آخرش یک دسته شمردم و دادم دستش.
بعد از اینکه دخترک رفت, مرد ژنده پوش دیگری که نمی دانم کی وقت کرده بود بیاید کنارم بنشیند گفت: "باس بلیتهای بیشتری بهش می دادی."
ژنده پوش اولی هم که احساس کردم چهارچشمی مراقبم است حرفش را تصدیق کرد. با انگشتهایم چندبار دیگرشمردم و دیدم راست می گویند.
گفتم:"ولی من که بلیت فروش نیستم."
پولهایم را از جیبم در آوردم و صد تومانی را لای یک دسته بزرگ اسکناسهای صدتومانی و پونصدتومانی که به زور در دستم جا می گرفت, تپاندم و توی جیبم گذاشتم.
ژنده پوشها آهسته آهسته مثل مار از دو طرف خزیدند تا حسابی شانه به شانه به من چسبیدند. بوی تند و چندش آوری توی دماغم پیچید و دیدم سرم دارد گیج می رود.
گفتم :"دیگه شب شد. پا شم برم خونه."
و بلند شدم و راه افتادم. آنها هم پشت سرم بلند شدند و گفتند:" باشه, می ریم."
دنبالم راه افتادند تا وارد بازار شدیم. مغازه ها هنوز تک و توک باز بودند. انتهای بازار به بازارچه تنگی پیچیدم که آخرش اگر کرکره سیمی مشبکش باز بود, به کوچه خلوتی می رسید که آن هم به خیابان اصلی راه داشت.
ژنده پوشها همچنان سایه به سایه من می آمدند. کرکره تا نیمه کشیده بود و کسی هم در آن حوالی دیده نمی شد. هر دو تاشان آمدند و از من جلو افتادند. مردد ایستادم. کرکره را پایین کشیدند و همانجا ایستادند. فکر کردم باید زودتر برگردم و الا کارم تمام است. برگشتم. دیدم هیکل سیاه و استخوانی ژنده پوش دیگری دارد از پشت سر به من نزدیک می شود. دنبال راه گریزی شروع به دویدن کردم.با وحشت از کنار ژنده پوش سومی گریختم و در حالی که داد می زدم و کمک می خواستم, پا به فرار گذاشتم. انعکاس داد و فریادم همراه صدای گامهای مهیب آنها که به دنبالم می دویدند, زیر طاق بازارچه می پیچید و بر دست پاچگیم می افزود.
عاقبت گرفتندم و کشان کشان به سمت آخر بازارچه بردند و تا می خوردم کتکم زدند. خوب شد خودم را به موش مردگی زدم وگرنه مرا می کشتند. دست بردند هر چه در جیبهایم داشتم خالی کردند, ساعت و کفشهایم را هم برداشتند و رفتند.
***********
فردایش رفتم روی سکوی سیمانی لبه میدان نشستم و منتظر ماندم تا بالاخره دخترک دیروزی را دیدم که با مادر و پدرش داشت به سمت ایستگاه می رفت.
رفتم از پشت سر آهسته صدایش کردم. تا برگشت هرچی بلیت داشتم درآوردم گذاشتم کف دستش و لبخند زدم.مثل اینکه فوری فهمید جریان از چه قرار است و بی صدا خندید, بلیتها را محکم توی مشتش گرفت دنبالدر و مادرش دوید.
*
خوب این هم از داستان محمد علی خامه پرست با عنوان" حادثه شبانه." به بچه ها گفتم من بلد نیستم داستان پردازی را خارج از قالب داستانی بگویم. باید یک چیزی باشد که آدم به آن استناد کند یا اینکه خودش همان لحظه بسازد.می خواهم یک جمله ای از میلان کوندرا نویسنده بلندآوازه چک بگویم که البته خیلی وقت است نوک زبانم اتست اما خداوکیلی نمی دانم اینجا جایش هست یا نه؟ میلان کوندرا می گوید:"رمان نویس خانه زندگیش را خراب می کند تا با سنگهای آن چارچوب رمان خود را بنیان نهد."
منظورم همین عمل ساختن است. شاید خیلیها فکر کنند این ساختن آسان است, ولی غالبا به بهای جان سازنده تمام می شود. حالا می خواستم به محمد علی خامه پرست بگویم آماده باش که ما داریم می آییم سراغ داستانت حتی اگر آن را هفده هیجده سال پیش نوشته باشی. چون ما می خواهیم از آن چیز یاد بگیریم. آن روز من داستان را برای بچه ها خواندم. هر چند وقت نشد که زیاد در مورد آن صحبت کنیم.
درقدم اول از بچه ها راجع به شخصیت اول داستان پرسیدم. اینکه به نظر بچه ها چند سال دارد, چه کاره است و چه خاستگاه اجتماعی دارد؟ از بچه ها خواستم به عناصر داستان, خوب توجه کنند. در دو نوبت نویسنده روی این موضوع تاکید کرده بود که کاراکتر, بلیت فروش نیست, حال اینکه ما میدانیم بلیتهای زیادی در دست دارد و این کار هر روز اوست که بلیت داشته باشد. کاراکتر در موردبلیتها می گوید:" با دقت لبه هایشان را ردیف می کردم و بر می زدم." خوب دقت کنید: کاراکتر اگر بلیت فروش بود, جای ثابتی داشت که آنجا احتیاجی به صاف کردن لبه بلیتها نبود. او می تواند یک واکسی باشد که بلیت هم می فروشد. اما بساط واکس زدنش کو؟ این دم و دستگاه, آنقدر بار دراماتیک دارد که نویسنده از خیر آن نگذرد. پیاده شدن از اتوبوس و دسته اسکناسهاییکه کاراکتر از جیب خارج می کند هم نباید ندیده گرفته شود.
گفتم شاید اصلا طرف, جیب بر باشد. اولا که از توی اتوبوس و از لای جمعیتی می آید که هر کدام کلی پول و اسکناس به علاوه بلیتهای تاخورده و تانخورده دارند. بچه ها می گفتند کاراکتر اصلی بچه ای ده دوازده ساله است. این قضیه قابل قبول است. ولی این بچه یک ساعت هم به دستش دارد که بهتر است کمی محتاطانه با آن برخورد کنیم.در عین حال نویسنده با ورود پدر ومادر و دختربچه یک رگه عاطفی هم به کارش میدهد . هر چند نمی تواند در پایان کار از آن استفاده خاصی بنماید و بیشتر شبیه یک شرح واقعه می شود تا عنصری دراماتیک.
هر چند از این به بعد مطالب مربوط به جلسه اول نیست اما گفتن آن هم بد نیست چرا که در جلسه چهارم راجع به آن صحبت کرده ایم و آن به کار بردن برخی از واژه ها و اصطلاحات ادبیات فولکلوریک بود.
در این نوشته چندجا از آنها استفاده شده که دانستنش مفید است:
یکی "رج زدن انگشتان برای محاسبه" که واژهرج زدن را در قالی بافی شنیده ایم. کلمه "تپاندن" برای اسکناس در لای اسکناسهای دیگر. باید توجه داشت که هر چند نویستده می توانسته از واژه گذاشتن استفاده کند, اما این واژه نمی تواند حجم زیاد پولها و زورتپانی پسر را برساند. تشبیه ژنده پوشها به مار و حرکتشان تا اینکه شانه به شانه پسر قرار گیرند, تعقیب پسر و استفاده از واژه سایه به سایه و........ موارد بسیار دیگر که حالا مجالی برای گفتن آنها نیست. اینها را فقط گفتم که به بچه ها گفته باشم یک داستان تجربی هم مطالب زیادی برای اموختن دارد. بحث حول و حوش شخصیت پردازی و فضاسازی و ... بماند برای بعد.
به امید دیدار