می کوش به هر ورق که خوانی....

به نام خدا

کم کم دارد حساب و کتاب کار از دستم درمی رود که صفحه چندم از نوشته های کارگاه را دارم خدمتتان می نویسم و این خود علامت خوبی دال بر زیاد شدن مطالب است امیدوارم که ارزش خواندن را داشته باشد و اگر کسی می خواند نگوید حیف از آن زمانی که خرجش کردم. تا حالا دوتا مشتری پر و پا قرص برای صفحات وبلاگ دارم که از هردوتاشان متشکر و ممنونم و هرچند بعضی وقتها دعوایشان می شود و چیزهایی به هم می گویند, ولی من ازشان خواهش می کنم که بیایند و نظراتشان را بگویند و نگران این بگو مگوها هم نباشند. چون هردو از نظر استعداد نگارش در سطح بالایی هستند و حیف است که هم را از وجود هم و من را از وجود خودشان محروم کنند.

از فاطی به خاطر فرستادن کدهای تغییرات کامپیوتری سپاسگزارم و به اطلاع می رسانم خواهرم ف ف اگر چیزی از کدها سر در آورد و کمکم کرد, شاید به زودی شکل و شمایل وبلاگ هم تغییر کند. شاید هم خوشم بیاید و بخواهم هربار شکل و شمایل صفحه را تغییر دهم. امید  به خدا.

خوب رسیده بودیم به جملات پراکنده ای ازجلسه دوم. راستش از جلسه اول روی این موضوع تاکید داشتم که اگر قرار است سراغ نمونه ای در طول جلسات ابتدایی برویم, بهتر است نوشته های تجربی نویسندگانش باشد. زیرا این نوشته ها به ما نشان می دهد که یک نویسنده در طول نگارش دنبال چه چیزی بوده است. به عبارتی در دنیای نگارش نامهای خیلی بزرگی است که از آنها می توان استفاده نمود اما نوشته های تجربی برای آموزش چیز دیگری است.مثلا همان جلسه اول داستانی برایشان خواندم تحت عنوان :"حادثه شبانه" نوشته محمد علی خامه پرست.

محمد علی خامه پرست متولد 1350 و هنگامی که در سالهای 71 و 72 نوشته اش را به مجله ادبستان سپردهع نوزده بیست سال بیشتر نداشته. عکسش را که داخل وبلاگش دیدم انسان متواضعی به نظرم رسید. فکر نکنم خودش هم ادعا داشته باشد که در سن نوزده سالگی نوشته کاملی نگاشته. ولو اینکه در وبلاگش هر چه گشتم داستان حادثه شبانه  را نیافتم. سایت مجله ادبستان هم از من کد کاربری و رمز عبور می خواست که من نداشتم. بنابراین حالا که می خواهم حادثه شبانه را تایپ کنم, یادم باشدپولش را بعدا از محمد علی بگیرم.

"حادثه شبانه"

از اتوبوس که پیاده شدم کناری نشستم  تا خستگی در کنم. با یک دسته بلیتهای اضافی که همینطور دستم مانده بود, بازی می کردم. با دقت لبه هایشان را ردیف می کردم و بر می زدم. از مرد ژنده پوشی که بغل دستم نشسته بود و پاهای برهنه اش را روی آسفالت تکان می داد, بوی گند و سوختگی می آمد. زیاد آزارم نمی داد و من اهمیتی ندادم.

زن و شوهری که از روی سکوی سیمانی لبه میدان روبرویمان به طرف ایستگاه می رفتند, دختر کوچکشان را فرستادند تا از من بلیت بگیرد. گویا مرا با بلت فروش عوضی گرفته بودند. دختر کوچولو یک اسکناس صد تومانی به طرفم دراز کرد. من هم حساب کردم و با انگشتانم رج زدم تا ببینم به صدتومان پول چندتا بلیت باید داد. آخرش یک دسته شمردم و دادم دستش.

بعد از اینکه دخترک رفت, مرد ژنده پوش دیگری که نمی دانم  کی وقت کرده بود بیاید کنارم بنشیند گفت: "باس بلیتهای بیشتری بهش می دادی."

ژنده پوش اولی هم که احساس کردم چهارچشمی مراقبم است حرفش را تصدیق کرد. با انگشتهایم چندبار دیگرشمردم و دیدم راست می گویند.

گفتم:"ولی من که بلیت فروش نیستم."

پولهایم را از جیبم در آوردم و صد تومانی را لای یک دسته بزرگ اسکناسهای صدتومانی و پونصدتومانی که به زور در دستم جا می گرفت, تپاندم و توی جیبم گذاشتم.

ژنده پوشها آهسته آهسته مثل مار از دو طرف خزیدند تا حسابی شانه به شانه به من چسبیدند. بوی تند و چندش آوری توی دماغم پیچید و دیدم سرم دارد گیج می رود.

گفتم :"دیگه شب شد. پا شم برم خونه."

و بلند شدم و راه افتادم. آنها هم پشت سرم بلند شدند و گفتند:" باشه, می ریم."

دنبالم راه افتادند تا وارد بازار شدیم. مغازه ها هنوز تک و توک باز بودند. انتهای بازار به بازارچه تنگی پیچیدم که آخرش اگر کرکره سیمی مشبکش باز بود, به کوچه خلوتی می رسید که آن هم به خیابان اصلی راه داشت.

ژنده پوشها همچنان سایه به سایه من می آمدند. کرکره تا نیمه کشیده بود و کسی هم در آن حوالی دیده نمی شد. هر دو تاشان آمدند و از من جلو افتادند. مردد ایستادم. کرکره را پایین کشیدند و همانجا ایستادند. فکر کردم باید زودتر برگردم و الا کارم تمام است. برگشتم. دیدم هیکل سیاه و استخوانی ژنده پوش دیگری دارد از پشت سر به من نزدیک می شود. دنبال راه گریزی شروع به دویدن کردم.با وحشت از کنار ژنده پوش سومی گریختم و  در حالی که داد می زدم و کمک می خواستم, پا به فرار گذاشتم. انعکاس داد و فریادم همراه صدای گامهای مهیب آنها که به دنبالم می دویدند, زیر طاق بازارچه می پیچید و بر دست پاچگیم می افزود.

عاقبت گرفتندم و کشان کشان به سمت آخر بازارچه بردند و تا می خوردم کتکم زدند. خوب شد خودم را به موش مردگی زدم وگرنه مرا می کشتند. دست بردند هر چه در جیبهایم داشتم خالی کردند, ساعت و کفشهایم را هم برداشتند و رفتند.

                                            ***********

فردایش  رفتم روی سکوی سیمانی لبه میدان نشستم و منتظر ماندم تا بالاخره دخترک دیروزی را دیدم که با مادر و پدرش داشت به سمت ایستگاه می رفت.

رفتم  از پشت سر آهسته صدایش کردم. تا برگشت هرچی بلیت داشتم درآوردم گذاشتم کف دستش و لبخند زدم.مثل اینکه فوری فهمید جریان از چه قرار است و بی صدا خندید, بلیتها را محکم توی مشتش گرفت دنبالدر و مادرش دوید.

                                                     *

خوب این هم از داستان محمد علی خامه پرست با عنوان" حادثه شبانه." به بچه ها گفتم من بلد نیستم داستان پردازی را خارج از قالب داستانی بگویم. باید یک چیزی باشد که آدم به آن استناد کند یا اینکه خودش همان لحظه بسازد.می خواهم یک جمله ای از میلان کوندرا نویسنده بلندآوازه چک بگویم که البته خیلی وقت است نوک زبانم اتست اما خداوکیلی نمی دانم اینجا جایش هست یا نه؟ میلان کوندرا می گوید:"رمان نویس خانه زندگیش را خراب می کند تا با سنگهای آن چارچوب رمان خود را بنیان نهد."

منظورم همین عمل ساختن است. شاید خیلیها فکر کنند این ساختن آسان است, ولی غالبا به بهای جان سازنده تمام می شود. حالا می خواستم به محمد علی خامه پرست بگویم آماده باش که ما داریم می آییم سراغ داستانت حتی اگر آن را هفده هیجده سال پیش نوشته باشی. چون ما می خواهیم از آن چیز یاد بگیریم. آن روز من داستان را برای بچه ها خواندم. هر چند وقت نشد که زیاد در مورد آن صحبت کنیم.

درقدم اول از بچه ها راجع به شخصیت اول داستان پرسیدم. اینکه به نظر بچه ها چند سال دارد, چه کاره است و چه خاستگاه اجتماعی دارد؟ از بچه ها خواستم به عناصر داستان, خوب توجه کنند. در دو نوبت نویسنده روی این موضوع تاکید کرده بود که کاراکتر, بلیت فروش نیست, حال اینکه ما میدانیم بلیتهای زیادی در دست دارد و این کار هر روز اوست که بلیت داشته باشد. کاراکتر در موردبلیتها می گوید:" با دقت لبه هایشان را ردیف می کردم و بر می زدم." خوب دقت کنید: کاراکتر اگر بلیت فروش بود, جای ثابتی داشت که آنجا احتیاجی به صاف کردن لبه بلیتها نبود. او می تواند یک واکسی باشد که بلیت هم می فروشد. اما بساط واکس زدنش کو؟ این دم و دستگاه, آنقدر بار دراماتیک دارد که نویسنده از خیر آن نگذرد. پیاده شدن از اتوبوس و دسته اسکناسهاییکه کاراکتر از جیب خارج می کند هم نباید ندیده گرفته شود.

گفتم شاید اصلا طرف, جیب بر باشد. اولا که از توی اتوبوس و از لای جمعیتی می آید که هر کدام کلی پول و اسکناس به علاوه بلیتهای تاخورده و تانخورده دارند. بچه ها می گفتند کاراکتر اصلی بچه ای ده دوازده ساله است. این قضیه قابل قبول است. ولی این بچه یک ساعت هم به دستش دارد که بهتر است کمی محتاطانه با آن برخورد کنیم.در عین حال نویسنده با ورود پدر ومادر و دختربچه یک رگه عاطفی هم به کارش میدهد . هر چند نمی تواند در پایان کار از آن استفاده خاصی بنماید و بیشتر شبیه یک شرح واقعه می شود تا عنصری دراماتیک.

هر چند از این به بعد مطالب مربوط به جلسه اول نیست اما گفتن آن هم بد نیست چرا که در جلسه چهارم راجع به آن صحبت کرده ایم و آن به کار بردن برخی از واژه ها و اصطلاحات ادبیات فولکلوریک بود.

در این نوشته چندجا از آنها استفاده شده که دانستنش مفید است:

یکی "رج زدن انگشتان برای محاسبه" که واژهرج زدن را در قالی بافی شنیده ایم. کلمه "تپاندن" برای اسکناس در لای اسکناسهای دیگر. باید توجه داشت که هر چند نویستده می توانسته از واژه گذاشتن استفاده کند, اما این واژه نمی تواند حجم زیاد پولها و زورتپانی پسر را برساند. تشبیه ژنده پوشها به مار و حرکتشان تا اینکه شانه به شانه پسر قرار گیرند, تعقیب پسر و استفاده از واژه سایه به سایه و........ موارد بسیار دیگر که حالا مجالی برای گفتن آنها نیست. اینها را فقط گفتم که به بچه ها گفته باشم یک داستان تجربی هم مطالب زیادی برای اموختن دارد. بحث حول و حوش شخصیت پردازی و فضاسازی و ... بماند برای بعد.

                                                                                                    به امید دیدار

به نام خدا

امروز پنجشنبه, مطابق معمول به کارگاه رفته و جلسه چهارم را به اتفاق علی, سالار و فاطی برگزارنمودم. در این جلسه مطالبی مهم و اساسی بین ما رد و بدل شد که انشاالله در صفحات آینده وبلاگ به آن خواهیم پرداخت.

اما باز گردیم به جلسه دوم کارگاه:

یکی دیگر از مباحث مطروحه در جلسه دوم, سرمنشاء داستان بود در ذهن آدمی. یعنی آن قسمتی که داستان از آن ناشی می شود یا پر و بال می گیرد, به اوج می رسد و گاه , فرود می آید. من برای بچه ها حکایتی تعریف کردم به این مضمون:

Chuang tzo شاعر چینی قرن چهار قبل از میلاد چین می گوید:" دیشب در خواب خودم را به صورت پروانه ای دیدم و اکنون نمی دانم که من انسانی هستم که در رویا خود را پروانه یافته یا پروانه ای است که در رویای دیگری خود را انسان می بیند."

این حرف شاعر چینی برای ما خیلی درسها دارد. ببینید ممکن است که مطلبی به ذهن ما بیاید. ولی ذهن ما آن را پردازش نموده و از آن خروجی می گیرد. امروزه, کامپیوتر و دنیای دیجیتال توضیح بسیاری از مثالها را آسان کرده.

مثل واژگان "پردازش" و "خروجی". لابد می دانیم که هر خروجی به عنوان مقدمه, ورودی هم داشته است. این مطلب وارد سیستم شده است. سپس کاربری نشسته است و بر روی آن یک سلسله عملیات ساده یا پیچیده به تناسب انجام داد ه است. سپس از آن خروجی گرفته و این خروجی اینک به عنوان محصولی فرآوری شده, در اختیار مصرف کنندگان است. می توان گفت عملکرد ذهن نیز به همین گونه است. یعنی موضوعی را دریافت می کند- خوب, موضوع از اینجا حساس می شود. ممکن است این موضوع را جماعت زیادی دریافت کنند. بر می گردیم به همان سیستم. حال که موضوع از طرقی وارد سیستم شده و به پای پردازش رسیده, چه نرم افزاری در جهت این پردازش به کار می رود؟ این نرم افزار تا چه حد کشش کار محوله را دارد ؟ و قرار است چه کاری انجام دهد؟

ما به عنوان پیش فرض, چیزی را برای سیستممان که همان نیروی ذهنی تخیل باشد, تعریف می کنیم. اول اینکه ما می خواهیم از آنچه دریافت داشته ایم, داستان بسازیم. همین واژه " داستان" شاید به ما می گوید که قرار است از حقیقت محض فاصله بگیریم. در طول تاریخ, هر چند به دلایل مختلف تاریخ نویسان نیز به رسالت خود در منتهای صداقت عمل نکرده اند و هر یک تحت شرایطی مجبور به تحریف تاریخ شده اند, اما بیان صرف آن چه اتفاق افتاده و ما آن را به اشتباه, ماوقع یک اتفاق می نامیم, وظیفه مورخ یا تذکره نویس است. اما مقوله داستان و افسانه, چیز دیگری است.

به عنوان مثال دوست دارم از" افسانه های هزار و یک شب شهرزاد" نام ببرم که هرچند در پس آنها تلاش دختری برای زنده ماندن در دستگاه حکومت سلطانی شکاک خفته, اما ماحصل این تلاش و کوشش در ساختن افسانه هایی که به مذاق شاه خوش بیاید و او را هر شب برای شنیدن مابقیش تشنه نگه دارد تا به نرم خوییش منجر شود و به عبارتی او را از خوی ددمنشانه به خوی انسانی میل دهد, منتهی به آفرینش یکی از ماندگارترین آثار ادبی شده است.

حال باید سیستم پردازش ذهن را به گونه ای پرورش داد که بتواند یک موضوع را آن گونه که می خواهد –به عبارت بهتر- بال و پر دهد و بینگارد و در این مورد است که نرم افزار های مختلف به مساعدت او بر می خیزند. حال, خود او است که تصمیم نهایی را در مورد استفاده حداکثری از هر یک از آنها می گیرد. به عبارت دیگر در هم آمیزی یک موضوع با نیروی تخیل و سپس راه اندازی و به کارگیری آن می تواند منتهی به خلق داستان شود به شرطی که شخص اراده کند.خوب. فکر کنم موضوع, تا همینجا کفایت کند و بقیه صحبتها را برای وقت دیگر بگذارم.

 اما موضوعی که می خواستم به آن اشاره کنم این بود که در نوشته قبل, من صحبتی داشتم از قول حضرت سلیمان تحت این عنوان که انسانها برای به خاطر آوردن چیزها به دنیا می آیند نه برای آموختن آنها. دوستم آقای رنجبر در یادداشتی برایم نوشته بود که این نه تنها ازجملات مهم سلیمان نبی است بلکه در طول تاریخ بسیاری از مکاتب عرفانی هم از آن تاثیر گرفته اند. حال, من از ایشان می خواهیم تا برای یادگیری من و سایر دوستان این مطلب را به آدرس من بفرستند تا بتوانم از این مطلب استفاده برم. انشاالله که داسته هایش را که می دانم مطالب ذی قیمتی است, از ما دریغ ندارد.

امروز من منتظر بودم  بیاید تا این دعوای طنزپرداز بودن  که بین او و فاطی درگرفته بود و ظاهرا کمی هم دلخوری بین دو طرف پیش  آمده بود  , با پادرمیانی من کمترین حل شود. راستش من می خواستم این مطلب را بگویم که  هرچند در این دوره و زمانه همین که اسم طنز وطنزپرداز را می آوری, جماعت خیال می کنند وابسته به این نشریه و آن مجله و روزنامه ای, اما در کل طنزپردازی یعنی نگاه طنز داشتن نسبت به آنچه در جامعه ات می گذرد. در این میانه شاید بد نباشد سهم زیادی هم بدهیم به صادق هدایت که نوشته هایش اگرچه دردناک, اما هماره با رگه ای از طنز همراه است که مخاطب را به فکر وا می دارد. این رگه درد که گاه نقش آن را نیش گزنده کلام هدایت بازی می کند,  بعضا تا مرحله ریشخند کردن و تمسخر نیزیش می رود. اینک برای مثال,  داستانی می آوریم از صادق چوبک تالی صادق هدایت تحت عنوان " پاچه خیزک" و بعد, در مورد آن صحبت می کنیم هر چند, اصلا قصد نقد داستان در کار نیست:

پاچه خیزک

از کتاب: روز اول قبر

نویسنده: صادق چوبک

                                          نگاره ای از چهره ی نویسنده

 بازارچه دهکده آب و جارو شده بود و هوای خنکی زیر چنار تناوری که بالای سر آب‌انبار چتر زده بود موج می‌زد. شتک‌های گل آبِ نم‌ناک روی قلوه سنگ‌های میدان کوچک ِ زیر چنار نشسته بود. دکان‌های کوتوله قوزی دور میدان چیده شده بود.

 گُله بُگله کنار جوی تنبل و ناخوش دور میدان، برزگران و کارگران نشسته بودند و نان پیچه‌هاشان جلوشان باز بود و نهار می‌خوردند و قهوه‌چی برو برو کارش بود و نسیم ولرم خرداد خواب را تو رگ‌ها می‌دواند. .....

..... ناگهان مش حیدر بقال از تو دکان خود فریادی کشید و با تله موش نکره‌ای که با دو دست، دور از خودش گرفته بود از تو دکانش بیرون پرید و آن را گذاشت جلو دکان. از شادی رو پاش بند نمی‌شد و دست‌هایش به هم می‌مالید و دور ور تله وَرجه وُرجه می‌کرد.

 از نعره مش‌حیدر جنب و جوشی در مردم افتاد و دکاندارها کار و بارشان را ول کردند و بسوی تله موش هجوم آوردند. مش حیدر نیشش باز بود و شادی تو چهره‌اش موج می‌خورد. نانوا و نعل‌بند و پالان‌دوز و مسگر و عطار و علاف با آستین‌های بالا زده و یقه‌های چاک و چشمان ور دریده از دیدن تله مست شادی بودند.

 «ببین آخرش گیر افتاد. شکمش آخر جونشو به باد داد. خدا پدر سلطونلی رو بیامرزه که گفت گردو بو داده بذار تو تلش. یه بار جّسی ملخه، دو بار جّسی ملخه، آخر به چنگی ملخه. اما به بینا قد یه گربس . نیس؟»

 هیچ‌کس نمی‌توانست موش را از بالا ببیند. تله زمخت بود. پنج طرفش با تخته پوشیده بود. فقط جلوش میله‌های باریک سیمی داشت، مثل میله‌های در زندان که این دیگر کشوی بود و به بالا و پائین می‌رفت. یک سوراخ کوچک به اندازه یک‌شاهی سفیدرو تله بود که از آن تو هم می‌شد داخل تله را تماشا کرد. و هیچ‌کس نمی‌دید که «قد یه گربس.»

 مش‌حیدر با احتیاط، مثل اینکه بخواهد صندوقچه دخل دکان خودش را نوازش کند، تله را دو دستی از رو زمین بلند کرد. اول از تو سوراخ آن سرک کشید. هی سر خودش را جلو و عقب برد تا خوب تو تله را تماشا کند، بعد تله را گرفت روبروی صورتش و از پشت میله‌ها به موش خیره شد.

 موشِ چرب و چیلی گنده چرک مرده‌ای پوزه‌اش را به دیوار تله می‌کوبید و نفس نفس می‌زد و سبیل‌هایش له‌له می‌زد. تکه گردوی دوده زده نیمه خورده‌ای هم کف تله افتاد بود. موش پس از آنکه گیر افتاده بود دیگر اشتهایش کور شده بود و به آن دهن نزده بود.

 مش حیدر سرش را با شادی از تله برداشت و چنان که گوئی خوراک خوشمزه‌ای خورده بود سرش را با لذت تکان تکان داد و بعد تله را دو دستی، مثل کاسه حلیم به کلاه‌مال پهلو دستی خود تعارف کرد و گفت:

 «مش عباس ترا بخدا ببین یه قد یه بره تُفلیُه! نیس؟ واسیه لای پلو خوبه! نیس؟»

 کلاه‌مال ذوق‌زده تله را گرفت و دست‌های خرسکی بود و کف صابون و پشم بشان جسبیده بود و چشمانش را توی تلهِ تاریک دراند. موش وحشت‌زده و سرگردان. تو تله می‌لولید و رو دو تا پاش وا می‌ایستاد و خودش را به دیوار تله می‌کوبید و میله‌های باریک فولادی آن را گاز می‌گرفت. تله بو گند می‌داد. بو نمد خیس خورده کپک‌زده می‌داد.

 تله دست به دست گشت. مسگر با حرص آن را از دست کلاه‌مال قاپید و پالان‌دوز آن را از مسگر و نعلبند آن را از پالان‌دوز گرفت. یک ژاندارم ، صف جمعیت را شکافت و آمد تله را از دست عطار که تازه آن را از پالان دوز گرفته بود و هنوز خوب آن را تماشا نکرده بود قاپ زد و توش ماهرخ رفت.

 مش‌حیدر هولکی، مثل اینکه دید مالش را دارند تاراج می‌کنند، تله را از دست ژاندارم قاپید و گفت:

 «محض رضای خدا بدش من، ولش میکنی میره سر جای اولش. سه ماهه جون کندیم تا گیرش آوردیم.»

 ژاندارم برزخ شد و گفت:

 «مگه می‌خوام بخورمش. تو هم بابا شپیشت اسمش منیژه خانومه.» مش‌حیدر هیچ نگفت و باز گرم تماشای موشِ تو تله شد.

 دوباره تله میان جمعیت رو زمین گذاشته شد. غلام پست و یک چاروادار و چند تا کشاورز هم به جمعیت اضافه شدند. یک نفتکش گنده هم از راه رسید و یک راست رفت بغل پمپ‌بنزین ایستاد و لوله‌اش را وصل کرد به انبار و مثل بچه‌ای که پستان دایه را به دهن بگیرد به آن چسبید.

 مش‌حیدر چشم از تله بر نمی‌داشت. ریش حنائی رنگ و روفته‌ی چرکی داشت. چشمانش کجکی، مثل چشم مغول‌ها بالای گونه‌های برجسته‌اش فرو رفته بود. طاقت نیاورد که تله بیکار رو زمین بماند؛ باز آن را برداشت و از پشت میله‌های زنگ زده‌اش موش را تماشا کرد و بعد با لذت گفت:

 «جالا باید این ولدلازّنارو یجوری سر به نیّسش کنیم که تخم و ترِکش از زمین بره. این پدر منو در آورده. منو از هّسی ساقط کرده. یه خیک پنیرمو به تمومی نفله کرده و هر چه صابون داشتم جویده و خاک کرده.» بعد رویش را به نعلبند کرد و گفت: «حالا تو میگی چیکارش کنیم که باعث عبرت موشای دیگه هم بشه؟»

 نعلبند که طرف شور قرار گرفت خیلی باد کرد و خودش را گرفت و لب و لوچه‌اش را جمع و جور کرد و گفت: «کاری نداره. یه ذره در تله رو بلن می‌کنیم؛ دمبش که از تله بیرون اومد در تله رو می‌اندازیم پائین. بعد دمبش رو غُرس می‌گیریم از تله میاریمش بیرون دور سرمون می‌چرخونیم بعد چنون می‌زنیمش زمین که هف جدش پیش چشمش بیاد.» بعد از این اختراع، از خودش خوشش آمد و نیشش باز شد و به جمعیت نگاه کرد تاببیند آن‌ها چه می‌گویند.

 پالان‌دوز از نظر نعلبند خوشش نیامد و حکیمانه گفت:

 «نه، نه، اینطور خوب نیس. این موش معمولی نیس. مگه نمی‌بینی قد یه گربس. بچه موش نیس که بشه دمبشو گرفت و دور سر چرخوندش و زدش زمین. این رو می‌باس همین‌طوری که مش کریم گفت، در تله رو یواش بلن کنیم دمبش که بیرون اومد در تله رو بذاریم. بعد باز یواش یواش در تله رو بالا بکشیم. و یواش موشو بکشیم‌ش بیرون، همچین که نصبه‌ی تنش از تله بیرون اومد، یهو در تله رو، رو تیره پشتش اینقده زور بیاریم تا کمرش بشکنه. بعد بیاریمش بیرون ولش کنیم میون کوچه. نه اینکه تیره پشتش شکسّه، دیگه نمی‌تونه بدوه. با دو دسّاش راه میره و نصبه تنش دنبالش رو زمین می‌کشه. بعد که خوب تماشاش کردیم یه لَغت می‌زنیم روش می‌کشیمش...»

 کلاه‌مال تو حرف پالان‌دوز دوید و گفت: «نه، این‌جوری خوب نیس ریقش در میاد دلمون آشوب می‌شه.»

 مش‌حیدر گفت: «تله هم نجس می‌شه.»

 پالان‌دوز گفت: «تله حالاشم نجّسه؛ هر قد آبش بکشی طاهر نمی‌شه.» آنوقت بزرخ شد.

 ژاندارم گفت: «من تیرانداز ماهریم، آتش سیگارو از صد قدیمی زنم. همتون برین کنار، یکی در تله رو واز کنه تا از تله دوید بیرون جنون با تیر می‌زنم‌ش که جا در جا دود بشه بره هوا. اما باهاس پول فشنگو به من بدین.»

 شاگرد شوفری که با دهن باز و خنده مسخره‌اش تو دهن ژاندارم نگاه می‌کرد گفت: «دکی! تا که از تله در اومد که یه راس میره سر جای اولش سر خیک پنیرا. بابا اویوالله که تو هم خوب جائی فشنگ دولتو آب می‌کنی.»

 ژاندارم اوقاتش تلخ شد و به شاگرد شوفر ماهرخ رفت. ژاندارم اهل محل بود و شاگرد شوفر تهرانی بود و ژاندارم ازش حساب می‌برد و از لهجه سنگین و کش‌دارِِ تهرانی‌اش می‌ترسید.

 صدای گرفته نانوا سکوت را شکست: «خودتونو راحت کنین بدین بیندازمش تو تنور خلاص بشه. یه وخت یه بچه گربه‌ای بود که خیلی اذیت می‌کرد، انداختمش تو تنور جزغاله شد. هیچی ازش نموند.»

 غلام بست پرخاش کرد: «جونو یکی دیگه داده، باید همون خودشم بُسونه. گناه داره، بدکاری کردی.»

 نانوا پیروزمندانه گفت: «کفُاره‌شو دادم. ده‌شاهی دادم به گدا.»

 برزگری که یک لقمه نان سنگک تو دستش مچاله شده بود گفت: «یه سیخ درازی بیاریم همین‌طوری که تو تله هسش شکمش پاره کنیم.»

 شاگرد شوفر گفت: «از همه بهتر اینه که نفت بریزیم روش آتیشش بزنیم. تو شهر، ما هر وخت موش می‌گیریم آتیش‌اش می‌زنیم. همچین میدوه بدمّسب مثه گولّه.»

 همه ساکت شدند. مش‌حیدر که موش مالش بود و مثل دارائی خودش به آن ادعای مالکیت داشت، از پیشنهاد شاگرد شوفر ذوق کرد و گفت: «ای چه دُرُس گفتی. همین کارو می‌کنیم.» و بعد دوید رفت تو دکانش و یک شیشه نفت که یک قیفِ زنگ‌زده سرش لق‌لق می‌زد آورد.

 شاگرد شوفر گفت: «بذارین من واسطون درست کنم.» هیچ‌کس حرف نزد. مش‌حیدر گفت: «راس میگه. بذارین خودش دُرُس کنه. اما قربونتم فرارش ندی ها.»

 شاگرد شوفر رفت پهلوی تله و در حالی‌که آن را یِله می‌کرد و ذره ذره درش را بلند می‌کرد گفت: «خاطر جمع باش، با. اگه گرگ باشه از دسّ من نمی‌تونه فرار کنه. مگه دسّ خودشه؟»

 آن‌وقت دم موش از لای تله بیرون افتاد. بعد در تله را پائین کشید و آهسته روی دمش زور آورد. چند تا حیغ نازک کوتاه از موش بیرون پرید. با ناخن رو کف تله می‌خراشید و می‌کوشید راه فراری پیدا کند.

 شاگرد شوفر رویش را به مش‌حیدر کرد و گفت: «ببین دُرُس شد. من دم‌شو می‌گیرم میارمش بیرون. شما باید زودی روش نفت بریزین. «بعد رو کرد به ژاندارم و گفت: «شما هم داشم عوضی که فشنگ‌تو حروم کنی کربیتو داشته باش تا مشدی نفتو ریخت روش، شمام کربیتو بکشین. دیگه کارتون نباشه. یه دقه بعدش از جهنم سر در میاره.»

 آنوقت با یک حرکت دم موش را گرفت و از تله بیرونش آورد و سرازیری تو هوا نگاهش داشت. آن‌هائی که نزدیک تله بودند پریدند عقب. موش کمرش را خم کرد و سرش را بر گردانید که دست شاگرد شوفر را بجود. شاگرد شوفر تکان تکانش می‌داد و نمی‌گذاشت سرش را بلند کند. از پوزه موش خون بیرون زده بود. دست و پایش پاکیزه و شسته بود. کف دست و پایش مثل دست و پای آدمی‌زاد بود. مثل دست و پای بچه شیر خوره، سرخ و پاکیزه بود. موهایش موج می خورد و وحشت تو چشمان گردِ سیاهش می‌لرزید.

 مش‌حیدر از هولش شیشه نفت را رو موش خالی کرد و موش جاخالی داد و نصف نفت‌ها ریخت رو زمین و ژاندارم فوری کبریت کشید و گرفت زیر پوزه موش که موش گُر گرفت و شاگرد شوفر هولکی انداختش رو زمین.

 جمعیت با ترس و شتاب میدان را برای فرار موش خالی کرد. موش چون تیر شهابی که شب تابستان میان آسمان گُر بگیرد، الو گرفت و دیوانه‌وار پا گذاشت به فرار، گوئی در میان جمعیت وبا افتاده بود که همه پا گذاشتند به فرار.

 موش مثل پاچه خیزک در رفت و رفت تا رسید زیرِ نفکتش و تا جمعیت خواست به خود بجنبد. نفتکش با صدای رعد آسائی منفجر شد و باران بنزین بر سر مردم و دکان‌ها بارید و دنبال آن ناگهان انبار بنزین، مانند بمبی ترکید و سیل سوزان بنزین مثل اژدها دنبال مردم فراری توی دهکده به راه افتاد.

خوب,داستان" پاچه خیزک" را از صادق چوبک خواندیم. من فقط می خواهم یک چیز را بگویم: هرچند داستان پایان خوشی ندارد اما ما به راحتی می توانیم فضای طنز آلودی را که صادق چوبک با کمک از همه عناصر فضا سازی , سعی در خلق آن نموده است , در جهت ارائه نمونه ابتذال و خرافه زدگی فرهنگی و سنتی یک جامعه, دریابیم.

در پایان از دوست و برادر عزیزم حاج مهدی که به وبلاگ من آمدند, تشکر می کنم. انشالله که علاوه بر دوستی, تعاملی سازنده نیز با یکدیگر داشته باشیم.

                                                                              و من الله التوفیق و علیه التکلان

 

یادتان نرود .......

به نام خدا

اول از هر چیز, اعلام میکنم که جلسه کارگاه این هفته, راس ساعت چهار روز پنجشنبه برگزار می شود. دوست دارم همه بچه ها را از کوچک و بزرگ ملاقات کنم. حتی آقای رنجبر را با همه مشکلاتی که می گوید. امیدوارم که ما را دوست خودش بداند و بگذارد اگر می شود و می توانیم در رفع این مشکلات کمکش کنیم.

در مورد جلسه اول هنوز صحبت زیاد است. اما من وقتتان را با چیزهایی که می دانم می دانید نمی گیرم. راستش می خواهم جمله ای از حضرت سلیمان برایتان بگویم که به نظر خودم جالب آمده و مارگریت دوراس هم در یکی از داستانهایش نقل میکند:" انسان به دنیا نمی آید که چیزی را بیاموزد. بلکه به دنیا می آید که آنچه را آموخته به خاطر بیاورد."

به نظر من این, جمله مهمی است که سلیمان نقل کرده. خوب است هر آدمی جایگاه خود را بشناسد. ما آدمها همه صاحب معلوماتی هستیم و پا به جهان می گذاریم. حالا اینکه بخواهیم و طالب آن باشیم که چیزهای آموخته شده را به خاطر آوریم, خود, چیز دیگری است و همتی بلند را طالب است که باید سعی در کسب آن داشته باشیم.

فعلا از جلسه اول می گذریم و پا به جلسه دوم می گذاریم. نمی دانم در کجای جلسه بود که من قاعده در خبرنویسی را برای بچه ها شرح دادم به این مضمون:

در خبرنویسی قاعده ای هست تحت عنوان 1+5. البته جدای از قواعد سیاسی امروز که در آن 1+5 معنای خاصی برای خود دارد باید بگویم که 1+5 دلالت بر پنج w و یکh  دارد. این پنج کلمه ای که با دبلیو آغاز می شوند, عبارتند از:who به معنای چه کسی؟ where  به معنای کجا؟ when به معنای کی؟ whatبه معنای چه چیز؟why  به معنای چرا؟ و یک اچ یعنی:how به معنای چگونه.

به عنوان مثال داریم: امروز عصر, هنگام ورود قطار منچستر به ایستگاه لندن, انفجار مهیبی رخ داد که بر اثر آن بیست تن کشته و سی تن زخمی شدند. هرچند هیچ شخص یا گروهی هنوز مسئولیت این اقدام تروریستی را بر عهده نگرفته, اما گمان می رود جدایی طلبان جبهه رهایی بخش ایرلند جنوبی در سالگرد قتل عام همرزمانشان به دست نیروهای انگلیسی دست به این اقدام تلافی جویانه زده باشند.

در اینجا عناصر خبر مشخص هستند و هر کدام سر جای خود قرار گرفته است. اما ما با حالتی روبرو هستیم که می خواهیم از نوشته خود, داستانی پرداخت کنیم. ببینید آنچه در بالا د اریم به عنوان یک خبر خودبسنده است. حالا ما می توانیم با زیر و بم کردن فرضیاتی که داریم, قصه خودمان را بسازیم. بیایید شروع کنیم و همینطور طرحهایمان را بسازیم  و جلو برویم:

1-      اصل خبر که حاکی از آن است که مبارزان ایرلندی در یک اقدام تلافی جویانه, اقدام به بمب گذاری در ایستگاه قطار لندن نموده اند.

2-      مبارزی به قصد بمب گذاری وارد ایستگاه می شود و در آنجا با مردمی روبرو می شود که راحت و بی خیال در حال تردد هستند. این خود چند حالت دارد:

الف: جوان بر اخساسات خود غلبه کرده و با یادآوری دوستانش که ناجوانمردانه کشته شدند, دست به انفجار آن محل می زند.

ب: جوان با دیدن کودکی که فارغ از همه جا و همه چیز, با عروسکش مشغول است, از تصمیم خود پشیمان شده و قید انفجار در مترو را می زند.

ج: در حالتی دیگر, جوان درگیر بازی بزرگان می شود  او ایستگاه را منفجر می کند در حالی که مسئولان از قبل در جریان هستند و او را در خارج از ایستگاه بازداشت کرده همه گناهان را به گردن او می اندازند.

3-      جوان ایستگاه را بمب گذاری می کند ولی خود به علتی نمی تواند از آنجا خارج شود. حال در صدد ازکار انداختن بمب و جلوگیری از انفجار آن است.

فرضیات متددی وجود دارد که با هر کدام از آنها می توان روایت متفاوتی پرداخت نمود. شاید سرا شخصیت رفتن یکی از آسانترین و پیش پا افتاده ترین کارهایی است که می توان مبادرت به آن نمود. بهتر است بگویم باید تسلط فرد به آنجا برسد که به راحتی بتواند سراغ هرکدام از اجزا برود و پرداختهای متفاوتی از آنها داشته باشد.

خیلی خوب. فکر کنم وقت من تمام باشد. انشاالله در اوقات آتی راجع به این موضوع بیشتر صحبت خواهیم کرد.

                                                                                               به امید دیدار.

                                                                                                           

 

... لیک سوراخ دعا گم کرده ای.

به نام خدا

به کارگاه داستان نویسی هیچوقت به عنوان جایی نگاه نمی کنم که در آن باید متکلم وحده من باشد. هر کدام از بچه ها چیزهای زیادی دارند که به من و دیگران بیاموزند. یادم می آید به یکی از کتابهای دکتر سروش. در آن کتاب مطلبی داشت با این شرح که می گفت:" هر انسانی برای خود جهانی است."

اکنون پس از گذشت سالها باید بگویم که اگر انسان در شناخت دیگر جهانها را به روی خود ببندد یعنی اینکه خود را از دانستن بسیاری از چیزهایی که می توانسته قابلیت دانستن آنها را داشته باشد محروم نموده است.

شاید این مقدمه خوبی برای مطلب امشب نباشد. اما به هر حال مقدمه است.

قصه برمی گردد به چند ماه قبل. سر یکی از کارگاههای داستان نویسی گفته بودند به فلانی بگویید اجزا و عناصر داستان را هم بگوید. بعد که این مطلب را به من گفتند اول از کوره در رفتم گفتم:"بگویید اگر خودشان بهتر بلد هستند بیایند. یاعلی. این گوی و این میدان." بعد گفتم:"یک بار برای همیشه..." رفتم پای تخته درشت نوشتم:"اجزا و عناصر داستان یعنی  کشک "

بعد دیدم بچه ها دارند با تعجب نگاهم می کنند. فکر کردم نکند خیال می کنند من دارم از روی عصبانیت حرف می زنم. پس سعی کردم مطلب را برایشان توضیح دهم که جای شک و شبهه ای نماند. گفتم:" بچه ها ما باید تکلیف خودمان را روشن کنیم. یعنی باید بدانیم که داریم می آییم کلاس داستان نویسی یا کارگاه داستان نویسی؟ اگر اینجا کلاس است پس درست است. جای همین چیزهاست. نمی دانم انواع شخصیت و مکان و فضا و نوع دیدگاه و زاویه دید و هزار کوفت و زهر مار دیگر. اما اگر خواستید ما داستانی می سازیم که هیچ کدام از اینها را نداشته باشد ولی باز هم داستان باشد." بعد از تفاوت کلاس و کارگاه گفتم. گفتم که:" یادم می آید وقتی دوران راهنمایی را می گذراندیم یک درسی داشتیم به نام حرفه و فن. سر آن کلاس خیلی چیزها را به صورت تئوری یاد ما میدادند. حتی بعضی وقتها کمکهای اولیه را. بعد می رفتیم یک جا به اسم کارگاه. آنجا چوب بود و میخ و چسب و رنده و ملات و ماله و یا برای دخترها میل بافتنی و کاموا و منجوق و.... . دست آخر هم مربی کارگاه که با معلم حرفه فرق داشت به ما نمره می داد. این وسط چه بسا بچه هایی بودند که درس حرفه را خوب خوانده بودند اما نمره کارگاهشان پایین بود در حالی که بنده خداها تقصیری نداشتند. دست و بالشان برای کار عملی ساخته نشده بود."

اما این کارگاه که راه اندازی شد از همان اول کار سعی کردم ایده خودم را برای بچه ها بگویم. راستش فکر کردم اگر بتوانم ذهن بچه ها را نسبت به رسالت سنگینی که به عنوان افراد فرهیخته جامعه از این پس متوجه آنهاست روشن کنم در کار خود موفق بوده ام. می شد مغز آنها را مملو از تئوریها و حرفهایی کرد که انسانهایی مثل آنها یک روز در قالبهای گوناگون به هم بافته اند. اما رسالت چیز دیگری بود. باید ذهن بچه ها را نسبت به واژه ها و کلمات حساس کرد تا دریابند چه واژه ای را کجا و کی باید استفاده کنند. راستش من فکر می کنم وادی نوشتن وادی عظیمی است که بزرگانی چون حاج محمد علی جمالزاده, صادق هدایت, بزرگ علوی, صادق چوبک, بهرام صادقی, غزاله علیزاده و.... و از متاخرها گلی ترقی, امیرحسن چهلتن شهریارمندنی پور, مصطفی مستور و..... در آن علم زده اند. نه این که بگویم آدم باید مثل آنها باشد. ولی می تواند کلاه خودش را قاضی کند که اصلا می خواهد در این وادی بماند یا نه و اگر می خواهدبماند, آنوقت می خواهد با قلمش چه کار کند و چه بگوید. به قول معروف :"تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف."

خیلی خوب. بحثهای مفصلتر بماند برای بعد که اکنون وقت خواب است......

                                                                                                   شاد باش و دیر زی

به نام خدا

دیروز یکشنبه , مطلبی از حسین به دستم رسید دال بر اینکه این عزیز دیگر نمی تواند کارگاه را همراهی کند. راستش را بخواهید بالشخصه از عدم حضور حسین خیلی ناراحت شدم. برایش پیغام فرستادم که اگر می تواند در تصمیمش تجدید نظر کند.

او از بچه های فعال کارگاه است و من حیفم می آید او را از دست بدهم. درست مثل دیگر بچه هایی که در برگزاری جلسات کارگاه یاریم می کنند. باید بگویم که هر کدام از آنها برای خودش تاریخچه مخصوصی را داراست. حتی خانم مینسالی که جدیدا به جمع ما اضافه شده. می پرسید چه جور تاریخچه ای؟

من منظورم از تاریخچه یک چیزهایی مانند تاریخ تولد و اینها نبود. بلکه به معنای واقعی کلمه آن چیزی است که ما را به هم پیوند داده و باعث می شود که بیشتر وقتها دلم برای تک تکشان تنگ شود. حتی می توانم وقتی نگاهم می کنند حالات و روحیاتشان را دریابم. نگاههای معصومانه و در عین حال شاد و شنگول فاطی ,چهره متفکرانه و درهم سالار, چشمهای جست و جوگر خانم تازه وارد و اشتیاق مثال زدنیش و قلم حسین و و و....

انشالله که هرچه زودتر مشکل حسین حل شود و دوباره کارگاه را لایق حضور خود بداند. حالا که به خاطر مشکلش تصمیم به عدم حضور گرفته, به رسم دوستی داستانی را تقدیمش می کنم با عنوان "خاک" که فکر  می کنم سال 82 آن را برای دوست عزیزم نازنین نوشته باشم- خداوند هر کجا هست, نگه دارش باشد-.

خاك

"نکند مرد گريه کرده باشد."
اين نقطه عطفي بود بر آغاز ماجرايي که لاجرم پای بسياری" از مابهتران" به آن کشيده مي شد.مرد، مرد بود و گريه، گريه. اما؛ نه مرد، يک مرد و نه گريه، يک گريه. روزی که دره جني را رها مي کرد، "ازمابهتران"بيخ گوشش زمزمه کردند که هرجا کاری، مشکلي، چيزی داشتي، يک تار موی از زن سرخ گيسوی بکن. بر آن جعده ای ازآتش زغال نيم سوز بنه. بدم، بدم تا دود ازآن برآيد. آنگاه؛ به شعله نگاه کن و بگو:" ای صاحب بزرگوار که در درياهای يخي خفته ای، به نام آتش قيام کن و دست مراکه بنده ای ضعيف وناچيزم بگير. باشد که در سلک غيوران و سربازان درآيم وبه خاطرتوبجنگم."
مهتر اعظم دست بر شانه هايش نهاده بود که:" تو برای ما و ديار ما خير و برکت داشتي. آمدی وقتي که پيچکهامان از تارک موهامان فراتر مي رفتند و اطفال، به احترام بزرگترها کلاه از سر بر نمي داشتند. از آنسوها آمدی و ما پناهت داديم. دختر سرخ موی را که غنيمت خدايانمان بود، به نکاحت درآورديم. اينک که عزم رفتن نموده ای ، يارايمان نيست که تو را از عزمت باز داريم. اما ؛ به پاس تربيتی که در عشيره مان رسم نمودی، ما را در هر جای وهر کجای ،محرم خويش بدار و به واسطه عروس سرخ موی که با اذن خدايگان، الی الابد باکره می ماند، ما را از اوضاع خويش مطلع دار که اين کهين پيشکش ما به محضر توست. توصلاح خويش را خوش دانی و ما به رای و تدبيرت ايمان داريم ."
و بر فرادست قدمهايش چاهی حفر شده بود که مرز دره جنی را با دنيای زندگان ، معلوم می داشت و هيچ کس تا به حال يارای گذار از آن را نيافته بود . او به سنت عقل و تدبير، گذرگاهی بر آن نهاده بود واز آن روز مرز عالم مردگان و زندگان درهم نورديده شد . پس ابتدا خود برآن پای نهاد در حالی که دست دختر سرخ موی را به دست راست گرفته بود و دست چپ بر طناب گذرگاه داشت.اينک او بود و دنيايی که از آن بر امده بود . عالم زندگان .عالم شايستگان. دختر سرخ مويش را شبی که مست ولايعقل در کوچه ها به دنبال سرپناهی بود ، در خم کوچه ای از کفش ربوده بودند و او سالها بعد ،دخترک را در پای درختچه ای يافته بود در حالی که نوزادی را شير می داد. دخترک قسم خورده بود که با پسر يکی از خدايان هم بستر شده که فرمانروای دودهای خزنده است وبکارتش به واسطه آن هم خوابگی هنوز زايل نشده. مرد را به فور ، جنون در گرفته بود که سر به بيابان گذارد و بی آن که پيش پای بنگرد، فرسنگها دويده بود تا به ميعادگاه. در آنجا رشته مويی را که از دوران نجابت دختر سرخ گيسوی ، در کيسه داشت ، بر آتش نهاده بود وبه ذکر خدايگان نشسته بود تا شبحی بر او ظاهر شود و گفته دخترک را تصديق کند . پس، سرافکنده باز گشته بود و در پای دخترک به راز و نياز نشسته بود. آنگاه، پياله ازکيسه بر کشيده بود و بر فرق سر کوبيده بود تا خون سياه از آن برآيد و از آن پس، خزندگان از جايگاههای امنشان بيرون خزيده بودند. مرغکان بر شاخسار پر کشيده بودند ودر تعزيت مردی که بر عالم خلود، گذرگاه نهاده بود، نغمه در داده بودند. پس، مقرر فرموديم که ماکيان، عوعو کنند و درازگوشان، عرعر. تا به شکرانه دست بيفشانيم و زندگان به هی هي و هاهو بنشينند.
روز شد. دخترک بر چاهها سر کشيد و تصوير سيمای خويش، بر زلال آب بديد. گيسو فرو نهاده بر دو سوی. چشمان، کشيده بر سياهی ابروان و سر، نهاده بر سرخی گيسو. چون زالويي بر زلال اندام، قد کشيده باشد و دخترک بر تموج رخسار، نگريسته باشد تا دردل غوغايي بر انگيزد و مردان چاه، بر او لبخند زنند ودست گسترانند تا پستانهای سيمينش به لمس در آيد و سينه، چاک کند به پذيرايي دستها که سويش مي کشيدند. وای ، که مرد فرياد بر کشيده بود و صدايش به هيچ کجای، نرسيده بود. از آنجا که خرده شکسته ای از پياله بر حنجره اش سايه کرده بود و هر صدا که بر مي آمد، به درون باز مي تابيد. پس دخترک به فرزندی بار برداشته بود، هزار سر و هزار روی که جز پستان آهوان به دهان بر نمی گرفت و او را به کنام ددان راهی بود که در پيش پايش به خضوع می آمدند و از نغمه پرندگانش بهره ای بود تا بدان واسطه، بر عالم ارواح تسلط يابد. از آن پس بود که ديگر تار مويي به ثمر ننشست واز آتشی، دودی برنخاست و مرد بايد که می گريست....
 

همچنین مطلب دیگری که توجهم را جلب کرد, حضور دوست عزیزی به نام آرتین بود که من آمدن و توجه اش را به این وب نوپا خوشامد می گویم و امیدوارم روزی موفق به دیدارش بشوم. در مورد توصیه ای هم که به من کرده بود, باید بگویم فکر می کنم حق به جانب اوست. چون برای افرادی مانند سهراب سپهری, به کار بردن واژه مرحوم سخت است.به قول خودش:

"مرگ, پایان کبوتر نیست..."

چون پاسی از شب گذشته است سعی می کنم صحبتهایم را خلاصه کنم:

خوب است بدانید که نحوه معارفه ما هم کمی فرق می کرد. لطفا به این نکته توجه کنید: من در بدو آشنایی هنگام راه اندازی کارگاه, به بچه ها گفتم که به رسم معمول باید یک مراسم معارفه ای انجام شود تا یکدیگر را بهتر بشناسیم. اما مراسم معارفه ما با جاهای دیگر فرق دارد. به این ترتیب که رفتم و روی تخته نوشتم: "موضوع: آزاد. زمان: پنج دقیقه." بعد, از آنها خواستم که در مدت پنج دقیقه, هر کدام موضوعی داستانی را پرورش دهند و به ثبت برسانند و ما از طریق همین نوشته هابا هم آشنا شویم. اول, بچه ها با تعجب نگاهم کردند. یعنی که ”چه تزی است این دیوانه ترویج می کند؟"

من دلیلی در اثبات رد دیوانگی خودم ندارم. ولی به روشی که در پیش گرفته بودم, اعتماد داشتم. از بچه ها خواستم بنویسند. توی همان مدت زمان پنج دقیقه که به ظاهر کم می آمد. و بعد, به نوبت نوشته هایشان را بخوانند. یک جورهایی اطمینان داشتم از آننوشته ها- نوشته هایی که بیشتر فی البداهه بود و از ضمیر بچه ها می جوشید- خیلی چیزها دستگیرم می شود, می توانم بفهمم که هر کسی چند مرده, حلاج است و در آینده قرار است چه گلی به سر خودش و ما بزند. البته خواهش می کنم این موضوع پنج دقیقه را خیلی جدی بگیرید. چون در آینده نزدیک, زیاد با آن سر و کار خواهیم داشت...

                                                                                                              به امید دیدار.

 

 

 

 

 

  

به تماشا سوگند...

به نام خدا

همیشه از اینکه یک وبلاگ اختصاصی برای خودم داشته باشم بدم آمده است. نه اینکه فکر کنید یک جوجه کومونیست جدید متولد شده باشد. نه. بلکه نمی خواستم من را به عنوان یک وبلاگ نویس بشناسند. راستش انگیزه دااشتن وبلاگ صرفا ارتباط بیشر با بچه های عزیزی است که اگرچه مدت زمان زیادی از آشناییمان نمی گذرد اما به وجودشان سخت دل بسته ام. علی. حسین. فاطی. سالار و بزرگترهای مجلس که خداوند حافظ همه شان باد.اینهمه را مرهون دوست و پدر بزرگوارم محسن هستم که همیشه و همه جا مرا رهین الطاف خود نموده است.

بگذریم......

... کارگاه را با شعری از مرحوم سهراب سپهری آغاز کردم.

به تماشا سوگند

و به آغاز كلام

و به پرواز كبوتر از ذهن

واژه اي در قفس است.

***

حرفهايم، مثل يك تكه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم:

آفتابي لب درگاه شماست

كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.

***

و به آنان گفتم :

سنگ آرايش كوهستان نيست

همچناني كه فلز، زيوري نيست به اندام كلنگ.

در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است

كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.

پي گوهر باشيد.

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.

***

و من آنان را، به صداي قدم پيك بشارت دادم

و به نزديكي روز، و به افزايش رنگ.

به طنين گل سرخ، پشت پرچين سخن هاي درشت.

***

و به آنان گفتم:

هر كه در حافظه چو ببيند باغي

صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.

هر كه با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.

آنكه نوراز سر انگشت زمان بر چيند

مي گشايد گره پنجره ها را با آه.

***

زير بيدي بوديم.

برگي از شاخه بالاي سرم چيدم، گفتم:

چشم را باز كنيد، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟

مي شنيدم كه بهم مي گفتند:

سحر ميداند، سحر!

***

سر هر كوه رسولي ديدند

ابر انكار به دوش آوردند.

باد را نازل كرديم

تا كلاه از سرشان بردارد.

چشمشان پر داوودي بود،

چشمشان را بستيم.

دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.

جيبشان را پر عادت كرديم.

خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم.

 

به بچه هایم گفتم این شعر سهراب هم مانند شعرهای دیگرش مطالب زیادی برای آموختن دارد اما منظور نظر من آن بندی است که می گوید:" واژه ای در قفس است" .

در این بند واقعیتی دوگانه نهفته است. یکی آنکه واژه در بند است و امکان شناخت آن نیست. و دیگر آنکه واژه توسط شاعر یا نویسنده به بند کشیده شده است تا معنای آن بهتر شناخته شود.

کارگاه را با شعر "بوی جوی مولیان" رودکی ادامه دادم:

بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتی راه او

زیر پایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست

خنگ ما را تا میان آید همی

ای بخارا! شاد باش و دیر زی

میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه است و بخارا آسمان

ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان

سرو سوی بوستان آید همی

آفرین و مدح سود آید همی

گر به گنج اندر زیان آید همی

به بچه ها گفتم:"شعری را که جناب رودکی سروده مد نظر داشته باشید. در این شعر یک چیز جالب برای یاد گرفتن هست و آن اینکه چرا جناب رودکی این شعر را سروده است.گوش کنید:  
علت سرودن این شعر را چنین نوشته‌اند که نصر بن احمد سامانی در زمستان در بخارا اقامت می‌کرد و در تابستان به سمرقند یا به شهری از شهرهای خراسان می‌رفت. در سالی که به هرات رفته بود، بهار و تابستان را در آنجا گذرانید و به جها خوشی هوا و فراوانی نعمتها، پاییز و زمستان نیز در آنجا ماند و بدین سان اقامت او چهار سال طول کشید. سران و بزرگان که از اقامت دراز و دوری از خانواده دلتنگ شده بودند نزد رودکی آمدند و از او خواستند تا کاری کند که امیر به بخارا بازگردد. رودکی این شعر را سرود و آنگاه در مجلس امیر حاضر شد و در پرده‌ی عشاق آغاز به خواندن کرد. چون به بیت «میر سرو است و بخارا …» رسید امیر چنان به هیجان آمد که بی کفش و جامه‌ی سفر بر اسب نشست و رو به بخارا نهاد و تا آنجا هیچ توقفی نکرد.
گفتم:" واژه باید اینطوری باشد. یعنی بتواند امیر سامانی را سر و پای برهنه از هرات راهی بخارا کند. اگر آدم  حس کرد می تواند واژه ای با این قوت و قدرت بنویسد آنوقت اسم خودش را می گذرد نویسنده."
بچه های کلاس من گلند. خیلی دوستشان دارم. چیزهای زیاد دیگری هم بین ما مطرح شد که ماوقع آن بماند برای بعد.....                                                                     و من الله التوفیق و علیه التکلان