... لیک سوراخ دعا گم کرده ای.
به نام خدا
به کارگاه داستان نویسی هیچوقت به عنوان جایی نگاه نمی کنم که در آن باید متکلم وحده من باشد. هر کدام از بچه ها چیزهای زیادی دارند که به من و دیگران بیاموزند. یادم می آید به یکی از کتابهای دکتر سروش. در آن کتاب مطلبی داشت با این شرح که می گفت:" هر انسانی برای خود جهانی است."
اکنون پس از گذشت سالها باید بگویم که اگر انسان در شناخت دیگر جهانها را به روی خود ببندد یعنی اینکه خود را از دانستن بسیاری از چیزهایی که می توانسته قابلیت دانستن آنها را داشته باشد محروم نموده است.
شاید این مقدمه خوبی برای مطلب امشب نباشد. اما به هر حال مقدمه است.
قصه برمی گردد به چند ماه قبل. سر یکی از کارگاههای داستان نویسی گفته بودند به فلانی بگویید اجزا و عناصر داستان را هم بگوید. بعد که این مطلب را به من گفتند اول از کوره در رفتم گفتم:"بگویید اگر خودشان بهتر بلد هستند بیایند. یاعلی. این گوی و این میدان." بعد گفتم:"یک بار برای همیشه..." رفتم پای تخته درشت نوشتم:"اجزا و عناصر داستان یعنی کشک "
بعد دیدم بچه ها دارند با تعجب نگاهم می کنند. فکر کردم نکند خیال می کنند من دارم از روی عصبانیت حرف می زنم. پس سعی کردم مطلب را برایشان توضیح دهم که جای شک و شبهه ای نماند. گفتم:" بچه ها ما باید تکلیف خودمان را روشن کنیم. یعنی باید بدانیم که داریم می آییم کلاس داستان نویسی یا کارگاه داستان نویسی؟ اگر اینجا کلاس است پس درست است. جای همین چیزهاست. نمی دانم انواع شخصیت و مکان و فضا و نوع دیدگاه و زاویه دید و هزار کوفت و زهر مار دیگر. اما اگر خواستید ما داستانی می سازیم که هیچ کدام از اینها را نداشته باشد ولی باز هم داستان باشد." بعد از تفاوت کلاس و کارگاه گفتم. گفتم که:" یادم می آید وقتی دوران راهنمایی را می گذراندیم یک درسی داشتیم به نام حرفه و فن. سر آن کلاس خیلی چیزها را به صورت تئوری یاد ما میدادند. حتی بعضی وقتها کمکهای اولیه را. بعد می رفتیم یک جا به اسم کارگاه. آنجا چوب بود و میخ و چسب و رنده و ملات و ماله و یا برای دخترها میل بافتنی و کاموا و منجوق و.... . دست آخر هم مربی کارگاه که با معلم حرفه فرق داشت به ما نمره می داد. این وسط چه بسا بچه هایی بودند که درس حرفه را خوب خوانده بودند اما نمره کارگاهشان پایین بود در حالی که بنده خداها تقصیری نداشتند. دست و بالشان برای کار عملی ساخته نشده بود."
اما این کارگاه که راه اندازی شد از همان اول کار سعی کردم ایده خودم را برای بچه ها بگویم. راستش فکر کردم اگر بتوانم ذهن بچه ها را نسبت به رسالت سنگینی که به عنوان افراد فرهیخته جامعه از این پس متوجه آنهاست روشن کنم در کار خود موفق بوده ام. می شد مغز آنها را مملو از تئوریها و حرفهایی کرد که انسانهایی مثل آنها یک روز در قالبهای گوناگون به هم بافته اند. اما رسالت چیز دیگری بود. باید ذهن بچه ها را نسبت به واژه ها و کلمات حساس کرد تا دریابند چه واژه ای را کجا و کی باید استفاده کنند. راستش من فکر می کنم وادی نوشتن وادی عظیمی است که بزرگانی چون حاج محمد علی جمالزاده, صادق هدایت, بزرگ علوی, صادق چوبک, بهرام صادقی, غزاله علیزاده و.... و از متاخرها گلی ترقی, امیرحسن چهلتن شهریارمندنی پور, مصطفی مستور و..... در آن علم زده اند. نه این که بگویم آدم باید مثل آنها باشد. ولی می تواند کلاه خودش را قاضی کند که اصلا می خواهد در این وادی بماند یا نه و اگر می خواهدبماند, آنوقت می خواهد با قلمش چه کار کند و چه بگوید. به قول معروف :"تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف."
خیلی خوب. بحثهای مفصلتر بماند برای بعد که اکنون وقت خواب است......
شاد باش و دیر زی