سلام

به: عمویی کوچولویم سارا خوشگله

در آخرین روز های عمرم

تو را

تو را 

برای پرستش می خواهم.....

تو 

از روزگاران گذشته

که هیچ وقت کهنه نشدی

می آیی

و غبارهای کهنه ی زندگیم

و تارهای تنیده درهم عنکبوت کهن سال زمان را

در هم می ریزی.....

اکنون

روی لبهام 

نه خنده است و نه بوسه

چین و چروک اشک چشمهام است

و بهتی ناگفتنی

که در پس عمری خاطره

جویای توست.....

مرا

دریاب......

عمو جواد

مهر 94

( با خود می گویم: خدایا آیا دیگر بار صفحه ای شنیدنی در زندگیم رقم خواهد خورد؟

دعا می کنم

برای ورق خوردنش دعا می کنم......)