تبليغاتX
kargah

kargah

ادبی

دلتنگي......

به نام خدا

سلام

حتي به خاطر ندارم كه درست چه مدت پيش آخرين مطلب را فرستاده ام. يادم نيست. فقط مي دانم همه چيز دست خوش تغيير بوده است. راستش امروز صبح شانسي سري به وب لاگم زدم. ديدم وب لاگي كه روزي وب لاگ گروهي نويسنده بود كه خيلي به آتيه شان اطمينان داشتم حالا شده وب لاگ شخصي من. خيلي از آن تاريخ مي گذرد. ولي ياد همه بچه به خير.......

همه بچه هايي كه دور معلمشان را قلم گرفتند و او را تنها گذاشتند و رفتند. شايد قسمت همين بوده.

در بخش تظرات تاييد نشده سه پيام بود كه واقعا اشكم را در آورد. يكي پيغام واران بود كه از آن با اطلاعم و مي دانم جديد است. در هر حال از لطف او ممنونم.

اما دو ديگر يكي پيغام مائده بود و ديگري سارا. مائده و سارا. من در مورد محتواي پيام ها چيزي نمي گويم. فقط تيتر نوشته گذشته را تكرار مي كنم: شرمندگي.....شرمندگي و ديگر هيچ........

دير به دير به وبلاگم سر مي زنم. ولي هر بار با مطالبي برخورد مي كنم كه مدت ها مرا به فكر فرو مي برد. از همه آن ها كه هنوز به ياد من هستند ممنونم.....

ياحق

به اميد ديدار......

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 7:5  توسط م-ج-س  | 

فقط و فقط شرمندگی و دیگر هیچ.....

به نام خدا

سلام

سلام و صد سلام

یک چیز عجیب......

دیروز سری به وبلاگم زدم دیدم در این مدت ۶۳ پیغام گلایه آمیز از سوی دوستان و شاگردان عزیزم دارم. پیغام هایی که هر یک علاوه بر دنیایی از لطف و مهر و محبت گوشه ای از گلایه های آن ها به خاطر غیبتی چندین ماهه را هم نشان می دهد.

اول از همه بگویم در این مورد که کسی را از یاد برده باشم شدیدا از خودم رفع اتهام می کنم. عموی خوشگل خودم را که دوهزار بار هم بیشتر با موبایلش تماس گرفتم و به در بسته خوردم. در حالی که هیچ دسترسی دیگری هم به او ندارم. امیدوارم پست جدید را ببیند و خودش به فکر ارتباط مجدد بیفتد.

حسین آمده بود که خیلی خوشحال شدم و امیدوارم باز هم بیاید.

فرشته جون جزو غایبان است. هیچ خبری هم ازش نیست.

تشکر ویژه از یاس رستگار و سمانه که مرا شرمنده لطفشان کردند.

خبری از دلارام ندارم. فقط بداند که خیلی دلم برایش تنگ شده است.

اون عمو که با میشل فوکو محشور بود و هم خط و هم فکر فرشته جون بود راستش را بخواهید اصلا نمی دانم چه به سرش آمد و کجاست؟

مائده رحمتی را که واقعا شرمنده اش هستم. چون قول داده بودم ازطریق وب لاگ مبادله اطلاعات داستانی داشته باشیم اما در طول این مدت حتی فرصت سر زدن به وبلاگ را به دست نیاوردم. او از بهترین و مستعدترین بچه های کارگاه شهرضاست و من به آتیه او بسیار خوش بینم.

و اما فاطی.....

تعمدا او را به آخر موکول کردم. چون تنها کسی است که در تمام این مدت با من در ارتباط بوده و هر از گاهی تلفنی سراغی ازم گرفته است و من صدایش را شنیده ام. خاطره جالبی که دارم و مطمئنم همیشه یادم می ماند پیام تبریکی بود که به مناسبت روز معلم برایم فرستاده بود و مرا استاااد خطاب کرده بود.

و خیلی بچه های دیگر که مرا مشمول لطف خود نموده اند.

از آن جا که چون اوقات پیش آمده کنونی همچنان دست پاچه و عجولم بیشتر از این سرتان را درد نمی آورم و مزاحم وقتتان نمی شوم. امید وارم دوباره همه تان را ببینم.

یادتان باشد که همه با هم رفیقیم و رفیق های خوبی هم هستیم. فراموشتان نمی کنم ......

یا حق

به امید دیدار............

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:24  توسط م-ج-س  | 

.....قرار ملاقات.......

به نام خدا

سلام

خلاصه پس از رای زنیهای مفصل قرار بر این شد که روز شنبه از ساعت حدود ۳/۳۰ ِ۴ بعد از ظهر تا ساعت شش بتوانیم در جای همیشگی یعنی مکان موسسه دیداری تازه کنیم.

موسسه را که خاطرتان هست؟ خیابان فرایبورگ- مهدکودک فرشتگان.

فکر کنم دیگر الآن پنج ماهی از آخرین ملاقات ما می گذرد.

حتما همگی بیایید تا ملاقاتی داشته باشیم و از حال هم با خبر شویم.

منتظرتان هستم.

به امید دیدار

خوش باشید.

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 0:7  توسط م-ج-س  | 

......توجه.....توجه......توجه.....

به نام خدا

سلام

پیغام اختصاصی و فوری برای فاطی شیطونه....

از آن جا که بنده در راه اصفهان هستم و عنقریب است که در آن دیار مصفا نزول اجلال فرمایم( ای بابا خسته شدم از این نثر مطنطن)..... هیچی خلاصه با بچه ها قرار گذاشتیم روز شنبه اگه شد بعد از ظهر بریم موسسه و دیداری تازه کنیم....

اما گل مجلس و به هم بریز جمع کم. یعنی همه می گفتند:"فاطی رو چطور خبر کنیم؟"

و من گفتم:" اون با من..."

در حالی که به راستی نمی دانستم چه جوری باید خبرش کرد.

حالی فاطی جون آبروی این استاد پیر و رفیق شفیق به همت و اراده تو بسته است.

خدا وکیلی در اسرع وقت با من تماس بگیر. شماره تماسم هست:

۰۹۳۸۲۷۲۵۲۳۳

یادت نرود. منتظرت هستم......

به امید دیدار....

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 6:6  توسط م-ج-س  | 

....والسلام.....

به نام خدا

سلام

بالاخره سر و کله مشدی پیدا شد با توصیه ای قشنگ. او از من می خواست که خودم را درگیر حاشیه ها نکنم و به جای آن دو کلمه حرف حسابی در وب لاگم بنویسم. که من هم واقعا حرفش را قبول دارم و می گویم ای به چشم. از تمام دوستان هم تقاضا دارم که بحث های فوق را تمام شده فرض کنند. زیرا آن دوست عزیز هم صحبتش هر چند نسنجیده ولی از سر خیرخواهی بود....

و اما....

در هفته گذشته موضوعی را در کارگاه شهرضا مطرح کردم که هر چند قبلا نیز در جلسات اصفهان مورد بحث قرار گرفته اما به طور اختصاصی و دیتیل خالی از لطف نیست.

همچنین در این جلسه بحث مفصلی پیرامون"اتباع" و"شیوه اتباع سازی در ادبیات فارسی" و "کاربرد وسیع آن در داستان نویسی" داشتیم که حتما به طور مفصل در مورد آن بحث خواهیم کرد.

اما موضوعی که گفتم موضوع روان شناسانه "آرکی تایپ" یا " کهن الگو" از دیدگاه یونگ و کاربرد فراوان آن در ادبیات بود. اگر یادتان باشد به طور مفصل و خلاصه در مورد آن در جلسات خودمان بحث کرده ایم. اما صحبتی بود که شاید برای دفعه اول پیرامون آن بحث می شد و آن این که: زمان و حالت روانی که در دو بعد نویسنده و خواننده بر اثر اعمال می شود.

ببینید من قبلا هم گفته ام فرق نویسنده حرفه ای و نویسنده آماتور در این است که نویسنده حرفه ای بر اثر ابرام و تکرر در کارش به آن حدی رسیده که تمام قواعد زبانی برایش ملکه ذهن شده اند و در خلال نوشتن آن ها را به کار می برد. حال هر نوشته ای باشد به تناسب خودش. اما نویسنده آماتور یا افسار نوشتن کاملا به دست حسش است و به قول خودش :"باید بیاید تا بنویسد." یا به خودش فشار می آورد تا در یک کار کارگاهی قواعد گفتاری را کنار هم بچیند و از آن ها مطلب قابل ارائه ای در آورد.

خوب. گفتم که بحث ما بر سر نویسنده حرفه ای است و با نویسنده آماتور کاری نداریم. منظور من آن نویسنده ای است که در هر شرایطی بتواند زمینه نوشتن را برای خودش فراهم کند.

این نویسنده حرفه ای که حالا دیگر همه چیز برایش الگوی ذهنی شده است در کاربرد الگو ها و به عبارتی کهن الگوها نیز به گونه ای رفتار می کند که بار معنایی بسیاری را در نوشته اش به وسیله این کهن الگوها به خواننده خود انتقال می دهد. این کهن الگوها کارکردهای فراوانی در یک اثر ادبی دارند.

یعنی چه در آرایش یک صحنه برای وقوع یک حادثه یعنی فضاسازی و چه در استفاده از عناصر موجود در آن برای نقل روایت جایگاه ویژه و درخوری دارند.

به عنوان مثال:( مثال خودمان را از یک صحنه سازی و فضاپردازی آغاز می کنیم)

در یک صحنه برف آلود دو نفر به هم می رسند و برخورد آن ها منجر به قتل یکی به دست دیگری می شود. در حالی که او خیال می کند هیچ کس شاهد ماجرا نیست ما صدای کلاغی را می شنویم.....

ببینید ما عادت کرده ایم که صدای کلاغ و مشاهده او و رفتارش نمادی باشد از وقوع جنایت و خیانت.

این موضوع به داستان هابیل و قابیل بر می گردد و وجود کلاغ در پرده آخر داستان.

حالا شما بیایید و آگاهانه این عنصر را در چند جای جداگانه از روایت خود قرار دهید. حالا این عنصر در ابتدای روایت است. این پیش آگاهی برای خواننده به وجود آمده که قرار است با صحنه جنایتی این گونه روبه رو شود.

در جاهای مختلف و کاربردهای متفاوت می توان معانی و برداشت های گوناگونی از کاربرد آن اتخاذ نمود.

خوب. با این توضیحات می رسیم به بحث آرکی تایپ و کاربرد آن در داستان

به بچه ها گفتم هر یک از این مفاهیم در جای خودش محل بحث و صحبت زیادی است. اما در جلسات کارگاه ما به صورت کاربردی به هر چیزی نگاه می کنیم.

دو صفت را برای آرکی تایپ بر شمردم و گفتم اتفاقا به خاطر همین دو صفت در ادبیات داستانی کاربرد دارد: اول امتداد و دوم تکرار.

حالا می گویید این دو چه تفاوتی با هم دارند؟عرض می کنم.

امتداد آن ها یک امتداد معنایی است. یعنی معنایی که حالا دیگر برای ما آشنا شده است.

و تکرار یعنی این که این خصوصیت آشنا شده بار دیگر و به گونه ای دیگر در مجرایی دیگر به وقوع می پیوندد و به عبارتی تکرار می شود.

خوب . چون بحث خیلی مفصل است ادامه آن را به جلسه ای دیگر وا می گذارم.

پیروز باشید.

به امید دیدار

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 7:37  توسط م-ج-س  | 

....ادامه نمی دانم چه بگویم.....

به نام خدا

سلام

فاطی من کی جواب تو را نداده ام که حالا دفعه دومم باشد؟

مگر من تا حالا هزار بار نگفته ام به من زنگ بزن یا گوشیت را روشن بگذار که من زنگ بزنم. آن عباس خاک بر سر را هم که دست به سر کردی معلوم نشد کدام گوری رفت خودش را سر به نیست کرد. لا اقل بیا کمی بهش بخندیم. به خدا وسط این همه درس و بحث نیم ساعت ووقت هم برای تجدید دیدار با دوستان پیدا می شود. فکر کنم آخر هفته اصفهان باشم و خوشحال می شوم ببینمت. امتحانات فرشته جون هم تمام است. اگر می آیید قرار ما نقش جهان.

و اما فرشته جون که او را هم مثل فاطی حسابی دلم برایش تنگ شده است. راست می گویی. حقم است. باید بیشتر از این ها برای خودم کلاس بگذارم. ای کاش آن دوست عزیز می دانست که من عمدا نوع نظر خواهی را روی "نظرات پس از تایید نمایش داده شود" تنظیم کرده ام تا اول از همه خودم شاهد نظرات باشم و لا غیر.

او هیچ شناختی از من ندارد. لذا من در قضاوت هایش به او حق می دهم. فقط یک چشمه اش این که قرآنی را که او می خواند من با معانیش حافظش هستم.

البته خوارج نهروان هم حافظ قرآن بودند. راستی یک مطلب جالب. دقت کرده اید سریال مختارنامه را که جمعه شب ها شبکه یک پخش می کند بزرگ خوارج در ادای کلمات قرآن مشکل دارد و آن ها را اشتباه تلفظ می کند؟

برای جلسه آینده سوالی طرح می کنم: حضرت علی در زمان خلافتش سه جنگ معروف داشت. جمل و صفین و نهروان. حالا بگویید طرف مقابل را در هر کدام از جنگ ها چه می نامیدند و چرا؟

لابد می گویید این ها چه ربطی به داستان نویسی دارد؟

به خدا ربط دارد. حالا جواب بدهید تا بعدا بگویم......

راستی مشدی کجاست؟ او را نمی بینم...

....مشدی....کجایی که دااااشتو کشتن......

به امید دیدار

یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 12:12  توسط م-ج-س  | 

.... چه بگویم.....

به نام خدا

سلام

دیروز اتفاق جالبی برایم افتاد که راستش عقل خودم از تجزیه و تحلیل آن به صورت کامل برنیامد.

بنابر این گفتم بیایم موضوع را با دوستان در میان بگذارم ببینم قضاوت آن ها چیست؟

چند وقت پیش من شماره همراهم را برای استفاده فرشته جون در وب لاگ گذاشته بودم. این موضوع اتفاقات خجسته ای را در پی داشت. از جمله دوستی در چند مورد به من تذکر داد که حواسم را جمع کنم و مواظب نوشته هایم باشم.

پریشب پیغامی از او به دستم رسید حاوی جمله ای از دکتر شریعتی. جمله ای زیبا به این مضمون:" اگر در صحنه حق و باطل نیستی هر کجا می خواهی باش. خواه به شراب خواه به نماز"

جمله قشنگی است. نمی دانم چرا او فکر کرده بود که من از دکتر و گفته هایش بدم می آید. برایم پیام فرستاده بود:"چی شد؟ چرا از شریعتی بدتون میاد؟ جمله بد بود یا گوینده؟"

من هم پیغام فرستادم:"سلام  نه جمله بده نه گوینده. هر دو خوبن. به خصوص جمله ای که از زبون تو نقل قول بشه."

لطفا به پیغام های بعدی که از طرف او برای من ارسال شد توجه کنید:

"نمی دونم چه طور تو روی خدا نگاه کنم. چطور به خودت اجازه میدی از این جمله های به اصطلاح محبت آمیز به من بدی......"

"شما طرفتو نشناختی.من نمیخوام با کسی صحبت کنم. شما بس که تو تهران گشتی ایمان اصالت و حیا فراموشت شده."

"تو فضای وب لاگ من کودوم جمله هوس وارو دیدی؟....."

"۱نکته!تو آموزه های دین کجا اومده نامحرم مجازه به نامحرم از این جملات بگه؟"

..........

و جملاتی این گونه.......

خدا را شاهد می گیرم که من چیزی غیر از جمله بالا نگفتم. نمی گویم بچه پیغمبرم و از این حرف ها توی چنته ام پیدا نمی شود. چرا. خیلی هم زیاد. اما ایشان قصاص قبل از جنایت کرد.

من هم دیروز تا حالا به شک افتاده ام که مبادا واقعا حرف بدی زده ام. راستش شک کردن آن هم بعد از سال ها معلمی و سخن وری کار سختی است. فکر کنم باید در مورد همه چیز تجدید نظر کنم......

لا اقل بروم درست حرف زدن را یاد بگیرم تا باعث رنجش کسی نشوم.

نمی دانم.......

لطفا شما هم اگر کلمه هوس آلودی در نوشته من پیدا کردید خبرم کنید...

به امید دیدار......

یا حق 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 10:15  توسط م-ج-س  | 

.... ما سرخوش از آنیم.....

به نام خدا

سلام

به همه دوستان عزیزم سلام می کنم و عرض ارادت دارم. مشدی فرشته جون فاطی و..............حتی یاس رستگار.

از حضور همگی خوشحالم و امیدوارم این کوره همیشه داغ بماند.

فرشته جون در مورد کاربرد موتیف از من پرسیده بود و جنبه های مختلف آن. اولا بگویم که بحث خیلی خوبی است. و اما دوما من از همان ابتدا نیز اعلام کردم که به مبحث داستان نویسی این گونه نگاه نمی کنم. فرشته جون با من تماس بگیرد تا من پسورد کارگاه را در اختیارش بگذارم. آن وقت خودش بیاید و راجع به این قضیه که به نظر من یک بحث کلاسی است تا کارگاهی بحث کند. حالا در ادامه دلایلم را هم می گویم.

فکر می کنم واژه موتیف چیزی است که از موسیقی وام گرفته شده باشد. در موسیقی موتیف به معنای نت های تکرار شونده به کار می رود. نت هایی که برای ظهور  قسمت اصلی زمینه سازی می کنند و بعد نیز به صورت زمینه ای جریان دارند.

در داستان نیز چنین انتظاری از موتیف ها هست. هر چند معانی مختلفی را در بر می گیرند. تکرار در مضمون و محتوای یک موضوع که ممکن است در آثار یک نویسند چند نویسند یک دوره یا دوره های متفاوت باشد.

تکرار و یادآوری موضوعات در خلال داستان ویا تکرار عوامل داستان و آرایه هایی که یک نویسنده می تواند از آنها استفاده کند.

و.........

غالبا می گویند در خلال داستان های بلند ورمان ها بهتر می توان از این عوامل استفاده کرد . اما در داستان کوتاه نیز دیده می شود.

اما......

می خواهم بگویم که بازشناسی این عناصر و کاربرد آن از روی الگو کار یک نویسنده آماتور است. نه بخواهم امتیاز دهی کنم. ولی به عنوان مثال فکر نمی کنم صادق هدایت در خلال نوشتن به این جور چیزها فکر می کرد. نه این که دانستن آن ها خالی از لطف باشد. این ها برای یک چیز خوب است. این که داستانی را بخوانی و بعد بگویی:" ااااااا....... نویسنده چقدر حالیش بوده. چقدر به جا از همه چی استفاده کرده..........."

در حالی که نویسنده حرفه ای بدون فکر کردن به این چیز ها می نویسد و عناصر خود به خود و این قدر ملکه ذهن او شده اند که به بهترین وجه در داستان قرار می گیرند خواه داستان کوتاه باشد خواه بلند.

ببینید ما عادت داشتیم در جلساتمان یک جو نویسندگی ایجاد می کردیم و بعد سعی می کردیم دانسته های خود را در خلال آن پیاده کنیم. فکر کنم این رویه درست بود و هیچ ابایی هم ندارم که بگویم به جای درگیر کردن خود با این بحث ها سعی می کنم بنویسم و همه چیز را در پروسه نوشتن بجویم. چون مطمئنم خود به خود همه چیز سر جای خود قرار می گیرد.

من موضوع بالا را شوخی نکردم. جدی گفتم. فرشته جون با من تماس بگیرد تا پسورد را در اختیارش بگذارم . آن وقت همگی به صورت کلاسیک از معلومات داستان نویسی و تقسیمات رایج در آن استفاده کنیم. من خودم تفاوت گویش صادق هدایت را با جمال زاده یا بزرگ علوی یا آل احمد را از نوع گویش و بیانشان می فهمم نه عناصر به کار گرفته شده از سوی آن ها. همین طور است که یک نوشته ای را از امیل زولا می خوانی و مثلا می گویی این یک کار ناتورالیستی است. نه این که همین که اسم زولا را بشنوی بگویی این داستان ناتورالیستی است.

فاطی شیطونه من دست از سرت بر نمی دارم. این خط و این نشان. جلو همه گفتم که بعدا بتوان حتی به عنوان مدرک جرم از آن استفاده کرد. راستی شنیده اید که دلارام شاید توی بهمن ماه برود آمریکا؟ اگر خواستید زنگ بزنید یک التماس دعایی بگویید........

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 7:40  توسط م-ج-س  | 

...اي....اي....اي....

به نام خدا

سلام

مشدي جان تو رو خدا سر راهم را نگير . همين الآن است كه جلو زبانم را ول كنم و هر چه رسيدم بگويم. به خدا اين دفعه سوم است كه مطالبي را در مورد ميشل فوكو و نظرياتش و تحقيقاتي كه به زبان فارسي در موردش شده براي درج در وب لاگ آماده كرده ام و وقتي مي فرستم با پر رويي هر چه تمامتر مي گويد:" مطالب شما غير مجاز است. لذا ارسال نم شود." نشستم اصلاحشان كردم. يعني نه. سانسورش كردم. شد يك سوم چيزي كه قرار بود بفرستم. اما باز همان آش بود و همان كاسه. يكي نيست بگويد:" د...آخه پدر سگ اگر غير مجاز است پس چرا گذاشته ايد جلوي چشم مردم."

من ديگر حال سر و كله زدن با جماعت را بر سر سانسور ندارم. هر كس هم هر چه مي خواهد بگويد. مشدي هم بگويد:" اوسا خبر مرگت فحش نده....."

در ضمن فاطي شيطونه و فرشته جون يك چيزهايي هم براي شما دو تا نوشته بودم كه قاطي همان مطالب رفت. ديگر هم حوصله و اعصاب ندارم دوباره بنويسم. اگر شما جاي من بوديد كه دو ساعت وقت سر چيزي بگذاريد و بعد با يك پيغام:" اين ها غير مجاز است." همه اش دود شود برود هوا.......؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به خدا همه اش در مورد ميشل فوكو بود . يك سطر هم اضافه نداشت.

در هر حال فرشته جون و فاطي شيطونه خوب كاري كرده اند كه سر خر ها را فرستاده اند پي كارشان. حواسشان را هم جمع كنند كه دوباره گرفتار نشوند.

والسلام

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 13:1  توسط م-ج-س  | 

........

سلام

دلم براي همگي تنگ شده. خيلي بي معرفتيد.

خواستم بگويم اگر قرار به نفهميدن است آدم مي تواند خيلي راحت كتاب"اين يك چپق نيست" از ميشل فوكو را بخواند و زحمت گير آوردن تاريخ جنون را به خودش ندهد.

يادم مي آيد در دوره ما تازه اين كتاب توسط ماني حقيقي ترجمه شده بود و خيلي توي بورس بود. هر جوجه دانشجويي كه ادعاي روشن فكريش مي شد يك دانه از اين كتاب دستش بود و ورق مي زد و مي گفت:"عجب چيز هايي نوشته!"

ديروز به بهانه صحبت در مورد ميشل فوكو دوباره سري به اين كتاب زدم و خواندمش. بعد به اين نتيجه رسيدم كه هيچ فرقي با گذشته نكرده ام. چون آن روز چيز زيادي دستگيرم نشد. حالا هم همين طور.

البته اين ايراد از ميشل فوكو يا مترجم كتاب نيست. ايراد از من است كه نمي فهمم ولي در كل با آن موافقم. من با هر چه نفهمي است موافقم.

حالا مشدي سر فحش را مي كشد رويم كه: "مي مردي بچه اگر حرف نمي زدي. حالا هم كه زدي دم از نفهمي مي زني؟"

به قول پدر دوستم:"خوش بخت آن كه كره خر آمد الاغ رفت...."

بگذريم....

توي دانشگاه هنر فرصت خوبي بود كه هم كتاب هاي ميشل فوكو را بخوانيم هم نقاشي هاي رنه مگريت و ساير سورئال ها را ببينيم. حالا خيلي سال گذشته. يادش به خير. بحث هاي داغ آن چناني پيرامون يك نقاشي يا يك نوشته.... عشق دانستن زبان و ادبيات فرانسه و......

كه سر انجام هم به جايي نمي رسد و راهي سگ داني صدا و سيما مي شويم.

يادش به خير......

فرشته جون هيچ وقت دم به تله ازدواج نده تا به هيچ كار اجباري دلت خوش نشود.....

يا حق.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 9:8  توسط م-ج-س  |